تبليغاتX
گلهای سوم ریاضی6-85دبیرستان محتشمی کاشان

گلهای سوم ریاضی6-85دبیرستان محتشمی کاشان

با من سخن از قصر سلیمان نتوان گفت درویش صفت عاشق ویرانه ی عشق است...

درس می خوانیم !

هی یادش بخیر اون قدیم قدیما رو میگم ! از اول مدرسه تا سوم دبیرستانمو میگم ! روزایی که شاگرد اول بودیم و خلاصه واسه خودمون شاگرد ممتازی بودیم  و آرزوی خیلی ها رسیدنشون به من و خلاصه بالاکشیدن معدلشون و زدن پوز بنده بود !  ولی طفلکی ها به هر دری می زدند حریف بنده نمی شدند ! تو هیچ درسی کم نمی آوردیم !(البته این ماجرای پوز زدن و اینا بیشتر واسه سه سال راهنمایی و ابتدایی بودش ! )

از این لحاظ میگم یادش بخیر که مثل یه بچه آدم میشستم درسمو می خوندم حالا هر جوری که بود ! حتی اگه لازم بود صبح تا شب روز قبل از امتحان ترم تو خرداد ماه تو کوچه گل کوچیک بزنیم و حالشو ببریم  و اونوقت ساعت 12 شب بخوابم  و 1 نصفه شب بیدار شم  و تا خود صبح که امتحان داشتم به کوب بخونم و دوباره بشم شاگرد اول !

عجب حالی میداد ! شب تا صبح از بی خوابی چشام می سوخت و درس میخوندم چون میدونستم چند ساعت دیگه امتحانه شروع میشه و راه فراری نیست  و خلاصه باید به حساب خودت برسی قبل از اینکه به حسابت برسند ! ! بگذریم که صدتا فحش و بد وبیراه به خودم میگفتم که آخه بچه شب موقع خوابیدنه !!! خیلی وقتا اینقدر اشک بخاطر بی خوابی از چشام میومد که نگو و نپرس ! بعد تو این لحظات به خودم میگفتم :

طاقت بیار 3 تا 4 ساعت بیشتر دیگه تا صبح نمونده و خوب بخون الان و صبح برو امتحان بده و بزن تو گوش بیست ، که بعد از امتحان تو کوچه میخوای گل کوچیک بازی کنی حسابی شاد و شنگول باشی !!!!!!! دارین منو ؟ عوض اینکه می گفتم بخون تا صبح بشه که بری امتحان بدی بیای خونه بگیری بخوابی به خودم میگفتم طاقت بیار و بیدار بمون ودرس بخون تا فردا به محض اومدن به خونه بپری گل کوچیک بازی کنی !

 ولی لذت می بردم از این جور تلاش کردنه ! بابام میگفت : موندم تو کار تو بچه ! خوشم میاد پشت کار خوبی داری ، خوب اراده ای داری  و اگه قرار باشه که تا خود صبح نخوابی و درس بخونی ، نمی خوابی ! و اینکه اگه یه تصمیمی بگیری تو سخت ترین شرایط هم پای تصمیمت هستی و دست از تلاش بر نمی داری تا به هدفت برسی !

آره خلاصه سرمون میرفت درسمون نمی رفت ! چیزی که الان 3 ساله کاملا برعکس شده و خیلی ناراحتم از درس نخوندنم تو این سه سال که سرنوشتمو اصلا به کلی عوض کرد ! و گرنه حقم نبود چیزیایی که الان میکشم !

گذشته ها گذشته !!! از الان دیگه تصمیم گرفتم دوباره بچسبم به درسم و لذت ببرم از مطالعه درسی و با سواد بار اومدن ! به اندازه کافی مطالعه ی غیر درسی دارم ! از الان اولویت فقط درس ! میخوام دوباره بشم همون بچه درس خونی که بودم.باید خودمو دوباره از لحاظ علمی هم ثابت کنم. خدا به اندازه کافی استعداد و پشتکار و اراده بهم داده که اگه ازشون درست استفاده نکنم پس فردا از خاسرین خواهم بود تو آخرت ! دانشگاه ما به دانشجوی باسواد و موفق بیش از هر چیز دیگه ای نیاز داره ! خوب یکیشون هم من ! باید دوباره بشم بهترین ! همون طور که استاد محمدی (استاد برنامه نویسیم) که خیلی هم دوستش دارم بهم گفت : چرا اینجا نباید بهترین خودت باشی ؟؟؟ شکست خوردی ؟ طوری نیست دوباره شروع کن و بشو بهترین خودت.خودتو ثابت کن و از این شکستت به بهترین نحو استفاده کن واسه پیروزی های بزرگ.

من وقتی میتونم برای جامعه ام مفید باشم که تو همه زمینه ای تا اونجا که در توانمه تلاش کنم و آدم موفقی باشم تا هم در حق خودم کوتاهی نکرده باشم و هم یه دونه به آدمای موفقی که واسه جامعه اشون هم مفیدن اضافه بشه .

پی نوشت یک : دوباره میسازمت حسین به قول آقای عبدالهی استاد ادبیات سال دوم دبیرستانمون : بهترین بیدی دنیا  به قول دبیر عربی سوم راهنماییمون : دریای علم ! بقیه شو نمی گم که ریا نشه !

پی نوشت دو : عجب حالی میده آدم چاپلوسی خودشو بکنه !!! خب چرا چپ چپ نگام میکنی ؟  اشکالی داره آدم به خودش روحیه بده ؟؟

پی نوشت سه : موندم چی شد که دبیر انجمن نشدم تو دانشگاه !!! خیلی برام عجیب و جالبه ! خیلی دوست داشتم بدونم ملاک رای دادن یا ندادنشون چی بود ؟! و خیلی متعجبترم که چرا رای ممتنع داده بودن !!! عجیبه بخدا ! هر چند برام مهم نبود زیاد که دبیر بشم ولی دوست داشتم بشم و کلی هم برنامه داشتم اتفاقا . اما واسه من شایسته سالاری مهمتر از رفاقت هستش !!! همین !

پی نوشت چهار : از دست بعضی استادا ! حالا مخصوصا فیزیک 2 ! استاد جدید برنامه نویسی ! آزمایشگاه فیزیک !(کسی دیگه نموند که بگم !)

پی نوشت پنج : به امتحانات میان ترم بستنمون عجیب ! خدا به خیر کنه !

پی نوشت شش : به پی نوشت هفت مراجعه کنید لطفا !

پی نوشت هفت : بچه درس خون !

پی نوشت هشت : با عرض معذرت ! به پی نوشت هفت مراجعه کنید

پی نوشت نه : ورژن جدید بیدی را از هم اکنون مشاهده بفرمایید !!! سلام زندگی جدیدتولدم مبارک !!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط حسین بیدی  | 

بخدا میروم از شهر شما...

میخوام تموم اون چیزی رو که زندگیم رو گذاشته بودم تا الان براش و با خون دلم درستش کردم رو تو یه لحظه چشامو ببندم و فارغ از افسانه های نام و ننگ خرابش کنم ، و بشینم براش گریه کنم که چقدر زود مرد !

سلام ویرانه ی من ...

 دلم گرفته ... بخدا می روم از شهر شما...

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ؟
به غبار این بیابان
- " همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم "
- " به کجا چنین شتابان "
- "به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم "
- " سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را "

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:1  توسط حسین بیدی  | 

حرفهایی برای نگفتن !

خیلی حرفها دارم واسه گفتن و اینجا نوشتن ! آخه اینجا شده دفترچه یادداشت زندگی من و تموم اون اتفاقات دور و برش که ماشالله کم هم نیستند و در عین حال بر خلاف زیاد بودنشون کم ازش نوشتم و یا اصلا ازشون ننوشتم. تا دلتون بخواد متنوع و در موضوعات مختلف ! ولی جالبه که هیچی بازم توش نمی نویسم .یعنی اونایی رو که خودم میخوام کامل بنویسمشون.

نمیدونم چرا به اینجا عادت کردم برای نوشتنم ؟ چرا یدفعه حرفعایی رو که کامل و جامع قرار بود تو دفتر یادداشت روزانه ام هر شب بنویسمشون و اتفاقا شروع کرده بودم و می نوشتمشون و یه جایی قایمش میکردم تو خونه که دست هیچکی نیفته یهو ترجیح دادم خیلی خیلی خلاصه شده شو اینجا تو وب شخصی خودم بنویسمشون که هیچ وقت برا خودم جای اونایی رو که قرار بود تو اون دفتر بنویسمشون رو پر نمیکنه و ناراحتم از اینکه این همه نکته و تجربه ی ارزشمند و کلی چیزای شخصی بدردبخور و فوق العاده جالب رو دیگه ثبتشون نمی کنم و خودمو عادت دادم به نوشتن یک درصد از 100 درصد مطالب تو ذهنم و اونم تو اینجا.

خیلی حرفا دارم که دوست دارم ثبتشون کنم و نگفته نذارمشون . آخه حیف هستند . حاصل بهترین دوره زندگی که همین جوونیم باشه هستش و چه کنم که نمیتونم اون جور که میخوام بنویسمشون و نگهشون دارم.یه جورایی خیلی از چیزام فرق داره با خیلی از اداما.خیلی بندرت پیدا می کنم مشابه خودمو واین باعث میشه که بنویسم و گسترشش بدم اونایی رو که میگم فرق داره با خیلیا.

اینجا شده یه دفترچه یادداشتی که ماهیانه فقط چند سطر می نویسم از هزاران سطری که باید بنویسم و نگهشون دارم برا خودم.تازه خیلی هم راحت نیستم تو نوستنم واسه اینجا و خیلی باید حواسم جمع باشه که چیو بنویسم و چیو ننویسم.و چه مطالبی رو باید از ترس بد فهمیدن و وارونه فهمیدنشون تو اینجا اصلا ننویسم و ولشون کنم به حال خودشون.هر چند خیلی سعی می کنم نذارم مخاطبم نوشتنم رو عوض کنه و روم تاثیر بذاره و نذاره خودم باشم.

اما من به نوشتن تو اینجا نیاز دارم.باید تو اینجا خودمو معرفی کنم . اصل خودمو. اینجا توی این وبلاگ میتونم خیلی به خودم نزدیکتر باشم تا بیرون.اینجا مال خود خودمه و میخوام برا خودم فکر کنم و نظر بدم.میدونم که حسین بیدی تو این وبلاگ خیلی فرق داره با اون حسین بیدی بیرون وبلاگ.و جالبه که بگم من اون حسین بیدی تو وبلاگ رو دوستش دارم .از این لحاظ که اینجا میتونم در مورد هر چی که بخوام بگم و هر کی دوست داره منو بشناسه بیاد اینجا منو بشناسه و بعد با شناختی که از اینجا ازم داره در مورد کارا و فعالیت های بیرونم بشینه فکر کنه .حسین بیدی بیرون یه پسربشدت شوخ و شاداب وشاد و شنگول و بذله گو ، بدون هیچ درد و غم ! و خلاصه از نظر خیلی ها یه آدم با روحیه و بدون هیچ ناراحتی و مشکلی به نظر میرسه. اما اینجا اون روی سکه است.آدمی که پشت اون همه شوخ بودن و بذله گویی های فراوون بیرون خودش خیلی دغدغه های بزرگ تو سرش داره که خیلی شبها تا نیمه شب خواب رو از چشاش می پرونه و براشون فکر میکنه ، غصه میخوره ، با تموم عشق و از نهایت وجودش برا حل اونا مایه میذاره بدون اینکه به خودش فکر کنه .و اینکه ممکنه اینا باعث بشه که خودش نتونه خودش رو به قله های موفقیت شخصی برسونه.اینجا دغدغه هامو می خوام بگم تا شاید اونایی که می فهمن منو، منو پیدا کنند و با هم بشیم تا بتونیم برسیم به اون آرمانهایی که بد جوری قلب و ذهنمو در گیر کرده ....آرمانهایی که از وقتی بزرگ شدم و فهمیدم دیگه بچه نیستم شدن همه عشق و زندگیم.به دنبال اون شهر آرمانی هستم که بهش میگن مدینه فاضله .یه جایی که خیلی آدامای امروزی ازش دورن، دور دور...اونقدر دور که حتی تو فکرشون هم نمیتونن تصورش کنن.آرمانهای من مطمئنا آرمانهای آدامای دیگه ای هم میتونن باشن که تو دلشون اونا رو نگهش داشتن و ترجیح میدن هیچی نگن چون خیلیا دیگه نمی فهمن و نمی بینن آرمانهای زیبای اونا رو. و اونا هم میترسن از در اقلیت بودن.میگم تا اگه یکیشون سر و کله شون تو اینجا پیدا شد بدونن که نترسن از در اقلیت بودن.

مدینه فاضله من شاید تعریفش یه کتاب هزار صفحه ای بشه که چیزی جز صداقت ، پاکی و صمیمیت توش نیست.عشق ناب و خالص توش موج میزنه . من تعریفم از عشق کاملا متفاوت از عشقی هستش که برا جوونای هم نسل خودم تعریفش کردن و اونا هم باور کردن و عشق رو همه چی میدونن الا اونی که باید بدوننش.

الان دارم اینا رو اینجا میگم چون الان خودم به اون مرحله ای رسیدم که نترسم از در اقلیت بودنه.چرا ؟ چون حداقل بین دوستای صمیمی خودم چند تایی هستن که حسین بیدی رو تمام اون چیزی که در بیرون رفتار میکنه نمیدونن و اونو با آرمانهای بزرگش میشناسن که اصلا از رفتار بیرونش خیلی سخته زود حسین بیدی ای رو بشناسن که اون آرمانها رو داره. و صد البته حسین بیدی هم اونا رو میشناسه و بهشون اشراف داره همون طور که اونا هر دو روی سکه حسین بیدی رو میدونن ، حسین بیدی هم آرمانها و دغدغه های بزرگ اونا رو میدونه.شبیه خودم هستند و یا بهتره اینجوری بگم : ما شبیه هم هستیم و خیلی راحت همدیگه رو می فهمیم درک می کنیم و اون عشقه رو که گفتم اینا میشناسنش و باهاش بیگانه نیستن و اونو عشق خودشون میدونن.اینه که به من دلگرمی میده ...آدمایی از جنس ناب و نادر.خوشحالم از داشتنشون .معرفیشون میکنم تو اینجا اما نه الان.

هر چند که اونا شاید خبر دار نشن از وجود داشتن این جمله ها تو اینجا.

آدمهایی که همیشه روحیه ام دادن و گفتن ادامه بده و مطمئنم میرسی بهشون .تو ادامه بده ، میتونی ادامه بدی ، تواناییش رو داری ولی مواظب خودتم باش.خودت رو هم برا خودت بخواه و برات مهم باشه خودت هم.با برنامه برو جلو.برنامه...برنامه...برنامه.

 پی نوشت 1 : اگه نفهمیدین منظورمو از جمله های بالا ! شرمنده چون قلمم خیلی ضعیفتر از اون حسی هستش که میخوام بیانش کنم.قلمم هنوز به حدی نرسیده که بتونه تموم حسمو منتقل کنه.این عیب منه فعلا و ان شالله که باعث وارونه فهمیدن نشه این ضعف قلم من.

پی نوشت 2: اینایی که خوندین برا معرفی حسین بیدی نبودش ! برا معرفی آرمانهاش بود . حسین بیدی خودش پر از ایراد و نقص و انتقاده  اما  آرمانهاش اینطوری نیستن.منو نبین ! حرفمو بگیر.

پی نوشت 3: فعلا خدانگهدارتون.بشدت التماس دعا.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:13  توسط حسین بیدی  | 

88/8/8میلاد هشتمین ستاره آسمان ولایت مبارک

سلام

عیدتون مبارک.

خیلی دوست داشتم عکسهای سفر مشهدمون که اتفاقا با دو تا از دوستای گل 33 ای مون بودیم رو برا 88/8/8 که تولد امام رضا هستش بذارم ! عکسهای خیلی جالبی بودن از سفر فوق العاده جذاب و استثنایی مشهدمون که مزه اش حالا حالاها زیر زبونمه.اما حیف که نتونستم و وقت نکردم این عکسا رو از حامد خان رضازاده بگیرمشون و هم ببینم اون چند هزار تا عکس مشهدمون رو وهم تو وبلاگ بذارمش.

اما حالا که عکسا نیستن گفتم لااقل یه تبریکی عرض کنیم خدمت دوستای قدیم و جدیدمون . چون معمولا تو روزای میلاد ائمه بچه های همکلاسی سال سوم دبیرستانمون اینجا سر میزنن و لطفشون رو شامل حال ما هم میکنند.مبارکتون باشه عید تون.

پاینده باشین و همیشه پر انرژی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:52  توسط حسین بیدی  | 

یادت نره ها !

به جسمم یاد می دهم تعلق نداشته باشد . کینه ، حرص، حسادت، خشم و حس انتقامجویی نداشته باشد.همه را دوست داشته باشم و خطاها و اشتباهات دیگران را ببخشم. این طوری راحت تر دارم زندگی میکنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:48  توسط حسین بیدی  | 

روزهای خوب

خب مثل هميشه اول سلام ؛

چقدر لذت مي برم با اين جمله ها و حرفهاي دكتر شريعتي . واقعا انسان سازه ، عاشق سازه ! چي تو اين دنيا سراغ داري بهتر از چيزي كه عاشق درست كنه ؟ چه چيزي مقدس تر و زيباتر از عشق براي بوجود آوردن ؟ حرفهاش رو واقعا بايد با آب طلا نوشت ، بايد روي قلبهاي آدمها اون جمله هاشو حك كرد ... مي دوني چرا اينو ميگم ؟ چون : 

دكتر شريعتي :

زندگي ام را ، هستي ام را ، هنرم را ، روحم را ،ايمانم را ، همه ي زنداني هايم را در قلمم ريختم و ذوب كردم و قطره قطره بر روي كاغذ، رسم مي كردم و بر روي كاغذ با آنها ،همه ي آنها حرف مي زدم.

 به دلم ميشينه حرفاش ... درونم رو خوب ميشناسه حرفاش و آرومم مي كنه .ميخواستم اول مطلبم يه جمله از همون جمله هاي ناب دكتر شريعتي براتون بذارم، حالشو ببرين و مثل من لذتي ببرين :

 چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن !

 بريم سر اصل مطلب :

 يادتون هست يه مطلب نوشته بودم كه بعد از سفر مشهدم بود با عنوان :"بر سر دو راهي " ؟ مطلبي كه واكنشهاي فوق العاده جالبي داشت از جانب چند تا از همكلاسي هام !نظرات خوبی هم واسش خصوصي برام گذاشته بودند ! و يه نظر هم كه صاحبش انگاري خيلي از دستم عصباني شده بود و خلاصه سعي كرده بود با تموم وجود عصبانيتش رو از من به بنده بفهمونه ! و من دوست داشتم به رسم احترامي كه هميشه واسه مخاطبينم در هر جا قائلم جوابشون رو بدم ...اما تا اين لحظه اينكارو نكردم و الان فكر مي كنم مي تونن جوابشون رو از اين مطلب بگيرن :

 اينو بايد بگم كه شايد اگه الان ميخواستن در مورد اون مطلب نظر بذارن حالا مخصوصا در مورد اون نظر عصبانيه ! محتواي نظرشون كاملا متفاوت بودش از اون چيزي كه اون روز برام نوشته بودند ! گذشت زمان و شناخت متقابل مي تونه خيلي از چيزا رو حلش كنه . چيزي كه اون روز كمتر بينمون وجود داشت.

 در مورد اون كارا و برنامه هايي كه گفته بودم واسه دانشگاهم تو سرمه و اگه انجام بشه محشره بايد بگم كه با لطف خدا و يه عامل ديگه اي كه يه خورده بعد تر تو همين نوشته ميگم تونستيم موفق بشيم و برا بار اول به نحو مطلبوبي عمليشون كنيم اون ايده هاي خوشگل توي ذهنمون رو .

 دوست دارم زوم كنم رو اين بخش از مطلب قبلي و الان نظرم رو در موردش بگم :

 "رو راست میگم تو جمع همکلاسی هام هنوز یکی رو پیدا نکردم که بشه با همدیگه هماهنگ بشیم و یه یا علی بگیم و شروع کنیم!خب حتما اونا هم به اندازه ی کافی مشکلات خودشون رو دارند و هزار تا مشکلی که خودشون میدونند و خدای خودشون.

هر بار که میخوام تصمیمم رو جدی کنم و شروع کنم به عملی کردن اون همه ایده های ناب توی ذهنم برا دانشگاه یه خورده نا امیدی از موفقیت طرح هام تو دلم جوونه میکنه و همین باعث میشه که تعلل کنم ، ولی اگه دو سه تا یار وفادار و مسئولیت پذیر پیدا کنم که بتونیم با هم کار کنیم چی میشه !و این یعنی بی تاثیر نبودن رفتار همکلاسی هام که خیلی بیش از اینا من روشون حساب می کنم !! "

خب نظر الانم :

خدايا شكرت كه تونستم همكلاسي ها و هم رشته اي هام رو بيشتر بشناسم ، بيشتر باهاشون صميمي بشم و بتونم حرفام رو بگم و بفهمم كه اونا هم واسه خودشون يه پا يار وفادار و صميمي مي تونن باشن و به معناي تمام ميتونن همكلاسي باشن و باشيم  برا همديگه . اين خيلي خوبه ...درك متقابل كه وجود داره بينمون و مي فهميم همديگه رو و اينكه مي تونيم هر ايده اي رو با همكاري و همدلي همديگه عمليش كنيم ... مهمتر از همه اعتماد متقابلي هستش كه نسبت به همديگه پيدا كرديم و اين خيلي فوق العاده است : شناختي كه به اعتماد منجر شود .این همون عاملی هستش که اون بالا گفتم : اعتماد و شناخت متقابل

خلاصه اش اينه كه اون دو سه تا يار وفادار و صميمي رو پيداشون كردم الان و خدا كنه كه منم يه يار صميمي و وفادار باشم براشون تو پيشبرد اهدافمون.

الان ديگه تعلل نمي كنم و به شيوه انجام ايده ها فكر مي كنم و كيف مي كنم از توانستن خودمون و كار گروهي لذتبخشي كه داريم انجامش ميديم.

فكر مي كنم حس قشنگي بين بچه هايي كه تو انجمن هستند و دارند واسه دوستاشون و همكلاسي هاي دانشگاهشون تلاش مي كنن بوجود اومده  . من اينجوري فكر مي كنم و واسه خودم اينجوريه . خوشحالم از اينكه باهاشون هستم و مي تونيم صادقانه و صميمانه با هم مشورت كنيم ، ايده بديم و كار كنيم .

نمي رويم تا به جايي برسيم ! مي رويم تا با هم باشيم ...با هم باشيم تا رنج تنها لذت بردن را نداشته باشيم....با هم باشيم تا زيبايي ها را تنهايي نبينينم ... با هم باشيم تا بدبختي آزار دهنده اي بنام تنها خوشبخت بودن را نداشته باشيم.


پی نوشت ۱ : دیدید می تونیم رویایی فکر کنیم و عمل کنیم ؟ دیدید میشه واقعیت همون رویاهامون باشه که میگفتید نمی شه ؟

دکتر شریعتی :

چه خواب هاي سياه مرده و بدي است خوابهاي بي رويا....

حتی خوابهای بدون رویا هم مرده و بد هستند .دیگه چه برسه به بیداری های بی رویا .خوابهايتان رويايي !

پی نوشت ۲ : عجب چیزیه این اعتماد به نفس ! دمش گرم

پی نوشت ۳ : خدایا شکر

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط حسین بیدی  | 

دوستاني جديد !

به بن بست رسيده بودم ولي نمي توانستم باور كنم وجود چيزي را كه هرگز وجودش را باور نداشتم .بن بست در زندگي ام ! عقايدم !

ديگر از رابطه با دوستانم لذت نمي بردم ! همه چيز عادي عادي بود ! برايم دوستانم يكنواخت شده بودند هم انها كه واقعي بودند و هم انها كه مجازي و فقط اينترنتي .اما باز مثل هميشه ام و بر اساس نداي دروني ام بر اين باور بودم كه همين يكنواختي ها و دوستانم كه مي گويم برايم يكنواخت بودند دوباره روزي بوجودم خواهند آورد و متولدم خواهند كرد . همان گونه كه شايد خودم روزي انها را از همين يكنواختي شان نجاتشان داده بودم و يا حداقل قلبا سعي ام بر نجاتشان و رساندنشان به بهترينشان بوده است.واين يعني همان بانك مساعدت !

مي دانم برايت الان معني ندارد بانك مساعدت و منظورم را نمي فهمي ! اما خواهم گفت برايت.

قصه ي پر غصه اي  بود...تا مرز نابودي و يا شايد هم خود نابودي آمده بودم بي آنكه خود بدانم و خود بخواهم. ادامه داشت ... بايد آنقدر در نابودي و سرزمين بي انتهايش غوطه ميخوردم تا بفهمم نابودي را.

 خيلي ساده شروع شد پايانش :

 حدود يازده شب بود،وقتي با مسنجرم آنلاين شدم ديدم او هم هست. مثل هميشه من كارش داشتم و چيزي ميخواستم از او بپرسم. و او هم بر خلاف هميشه نگفت سرش شلوغ است و كمي با هم بحث كرديم ؛ از امتحان فيزيك يكي كه فردايش داشتم و نگرانش بودم تا در مورد اخبار و روزهاي پر حاشيه ي كشورمان . نميدانم بحث به كجا رسيد كه پرسيد : هدفتون از زندگي چيه ؟

سوال بود ديگر و  حتما هم جواب ميخواست . اما ...

با خودم گفتم چه سوالي ميپرسد ! اينرا كه نميشود جواب داد !  

بالاخره جوابش دادم : ميدونم شايد فكر كنيد كه من چه ادم رياكار و خود ستايش كني هستم ولي خداييش و رو راست بهتون بگم من هدفم اين بوده كه تو زندگيم بتونم به همه كمك كنم و لبخند رو بر لبان همه بنشانم و خودم تا كنون براي خودم مهم نبوده ام !

جواب جالبي داد و از رك بودنش لذت بردم و تحسينش كردم بخاطر رك بودنش :

گفت : شايد ناراحت بشيد ولي .... گفتم خواهش ميكنم بگيد ، من ناراحت كه نمي شم هيچ خوشحال هم ميشم . گفت : شايد شما تموم اين كارا و كمكهايي رو كه ميگيد فقط بخاطر اين انجام ميديد كه همه پيش خودشون بگند كه تو چقدر ادم خوبي هستي و نه بخاطر رضاي خدا و في سبيل الله .

 يه دنيا حرف بود توي جوابش . اگه بخوام در مورد جوابش الان بنويسم و رد يا تصديق كنم جوابش رو در مورد خودم ، دو تا راه دارم :

يك : صادقانه بگم وضعيت خودم رو در مورد جوابش !

دو : دروغ بگويم ! همين ! بيشتر توضيح نمي خواهد.

 راه اول را انتخاب مي كنم كه كاري بس دشوار است ! ولي با تمام مشكلاتي كه فكر مي كنم اين صادقانه نوشتن برايم بوجود بياورد ( يعني اينكه تو در خيالت در موردم بي انصافي كني و بد قضاوت كني ! البته در صورتي كه با چشمانت بخواني . اگر با قلبت بخواني مطمئنم مي فهمي مرا و مي فهمي خودت را )ولي با خودم عهد بسته ام كه صادقانه بنويسم و اثري به دروغ از خودم بر جا نگذارم و عشق بورزم به صادق بودن كه منشا تمام پاكي هاست.

 جوابش درست بود ! ولي من هيچ وقت تا آن لحظه نفهميده بودم كه هدف از هدفم شايد آن چيزي بود كه او رك به من گفت.واضحتر بگويم كه خودم هم نفهميده بودم كه 100 درصد براي في سبيل الله نبوده . باور كنيد در همين حد برايم صدق ميكرد جوابش . واين شد روزنه اي به تغيير . ممنونم از او.

..................................................

 ميفهميد مرا .آرمانهايمان مثل هم بود . عشق هايمان يك جور بود و ناب . فرق داشت با همه . مثل خودش بود ، مثل خودم.

 هميشه او بود كه تاريخ تولد مرا بياد داشت و به من صميمانه تبريك مي گفت . حتي اگر خودم را هم نمي ديد در روز تولدم و به من دسترسي نداشت ، تبريك مي گفت حتي اگر قرار بود بعد از 7 يا 8 ماه از آغاز آشنايي و دوستي مان روي پيغام گير تلفن خونه ، برايم پيام تبريك بگذارد.

اما بر خلافش من . خيلي دقت ميكردم كه تارخ تولدش يادم نرود و بتونم جبران كنم تبريكاتش را صميمانه .اما يادم ميرفت .

امسال كنكور داشت دوباره ! در بهبوهه اي از اميد ، نا اميدي ، هيجان ، ترس باز هم تولد من يادش بود . يادش بود 29 خرداد را . در آن شرايط خاص خودش ، باز هم مرا از ياد نبرده بود و بهترين هديه را داد كه آغاز اين شد كه بفهمم نابودي را .فهميدم كه در شرايطي كه خودش هزارتا مسئله براي فكر كردن دارد باز هم به من فكر مي كند.

 هديه اش را باز كردم : كتاب بود ، رماني از پائولو كوئليو بنام كيمياگر .مي دانستم كه با وسواس و دقت خاصي اين كتاب را انتخاب كرده و به من هديه داده است.چون مرا مي شناخت و مطمئن بودم اين كتاب را برايم لازم ميدانسته تا حداقل براي فكر كردن به تغيير و نه زيادتر.

 در صفحه ي اولش جملاتي نوشته بود كه من لايقش نبودم و اتفاقا جمله هايي بود كه خودش را لايق آن ميدانستم و بايد از طرف من مي بود :

 «حسين جان تولدت مبارك.

افتخار مي كنم به داشتن چنين همراهي مثل تو ،به دور از هر تعارف و اغراق و معترف به اينكه در پيوند و رابطه ي دوستي مان ، من كوتاهي ها و قصور فراواني داشته ام و آنگونه كه يك دوست بايد باشد ، نبودم.

شادمانم از بودن تو در كنارم و احساس نزديكي ام با تو ؛ و خداي را به چنين نعمتي شكر گزار.

آرزومندم كه آرزوهايت بزرگ و زيبا باشند.»

 كتابش را با تمام وجود خواندم . چه حس هايي داشتم وقتي مي خواندم ، از آنهايي كه هميشه منتظر آمدنشان بودم تا مرا از اين نابودي برهانند و نقطه ي شروعي باشند بر پايان سير در نابودي ها.

عالمي به رويم باز شد بنام كتاب خواني كه حقيقتا غذاي روحم شد.الان به اين حس رسيده ام وقتي در نيمه ي كتاب زهير هستم . اين هم كتابي است از پائولوكوئليو .اعصابم دارد آرام ميشود ، راحت نفس ميكشم . به هر چيزي كه فكر مي كرده ام و فكر مي كنم مي رسم . پائولو انگار خود من است.

 بله كتاب هم شده است دوست جديد من . هماني كه دوا و درمان روح و ذهن نا آرام است .باز هم مي گويم كه دوستانم چه مجازي ها و چه واقعي ها براي من محترم و عزيزند.حتي در علاقمند كردن من به كتابخواني.در بلاگهايشان مدام تازگي ها از اين كتاب و ان كتاب حرف ميزنند ، يادداشت ميگذارند و تحريك و تشويق به كتابخواني مي كنند و اين بسيار حركت مثبت و پسنديده اي است. خداوند خيرشان دهاد كه بهترينها را براي دوستانشان پيش كش ميكنند.حتما كتابهايي را كه معرفي كرده اند تهيه خواهم كرد و خواهم خواند و از اين بعد خودم هم به مانند انان كتابهايي را كه مي خوانم خواهم گفت و در موردشان برايتان صحبت خواهم كرد تا شما هم روحتان بدنبال غذايش برود.

 پي نوشت 1 : تازگيها متوجه شدم كه بلاگم يه مهمان جديد همكلاسي پيدا كرده و اينجا را مي خواند و بخاطر مطلبي از اينجا علي رغم ميل باطني اش ما را نظر باران كرده اند و ما بدين وسيله فهميديم حضورشان را.اميدوارم اينجا برايشان مفيد باشد و قتشان هدر نرفته باشد و البته همچنين براي تمام خوانندگان اينجا هم همين طور.

پي نوشت 2 :اين مطلب در حقيقت از نوع همان نوشته ي پايين تحت عنوان باور كن مي تواني بخواني...است.وبسيار مربوط به آن.

پي نوشت 3 : اين دسته از مطالب در عين خصوصي و شخصي بودنشان ، شخصي و خصوصي نيستند و اميدوارم كه آنچه را كه از دل من بر آمده ، بر دل شما هم بنشيند.

پي نوشت 4 : اين روزها انگار حال و هواي ديگري دارم...حس خوشايندي است.اميدوارم ادامه پيدا كند.حالا ديگرمن از نوشته هايم حس ميگيرم و همان حس باعث خلق اين سطرها مي شود.اين حس را از نوشته هايم مي تواني لمس كني.

پی نوشت ۵ : تو این شبهای قدر خیلی به یاد ما هم باشین...التماس دعا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:30  توسط حسین بیدی  | 

باور كن مي تواني بخواني...

مي خواهم بنويسم ، نوشتن عشق من است...ميخواهم به وسعت تمام نگفته هايم بنويسم بي آنكه مخاطبي بخواند!

نوشتن است كه مرا عاشق نگه ميدارد و آرام ... نوشتن و خوب نوشتن آرزو و افسانه ي شخصي من بود. نوشتن بود كه هميشه به اميد آن نااميدي هايم را خط خطي ميكردم...

اصلا زنده ام چون ميخواهم بنويسم... بنويسم آنهايي را كه تو هرگز نخواهي خواند و اگر هم روزي خواندي مرا درك نخواهي كرد !هميشه رويايم اين بود كه بنويسم براي مخاطبي كه هرگز نميدانم چه كسي خواهد بود ؛ و آيا به همان اندازه كه من در عالم فاصله هايم بي دليل و بي منطق و فقط به اميد گذران فاصله ام براي او يا آنها مي نوشته ام  او يا آنها هم براي من كاري ميكرده اند ؟ احساس مرا مي شنيده اند ؟ تو اگر شنيدي بدان از جنس مني....

 چه نيازي است به شنيدن احساسم و خواندن نوشته هايم ! وقتي خودم عاشق نوشتنم هستم و خودم مخاطب خودم ! اين خود يك دنيا مخاطب است ، تو اگر نمي بيني نبين ! چشم هاي من جور ديگر مي بيند ! درست بر خلاف ديدن چشمهاي تو . گناه من ، نديدن توست ... بر چشمهايت بستي آنچه را كه من حالا ديگر  با قلبم احساسش ميكنم و تو هنوز هم در ديدن مانده اي ؟

 مسلم است كه تو هيچ نخواهي توانست بخواني با چشمهايت آنچه را كه من با قلبم نوشته ام ، و تو شايد محكوم كني نوشتنم را ! اما من مي نويسم براي مخاطبان خودم ! هيچ تويي كه بخواهد نوشتن هايم را در ك نكند برايم وجود ندارد و معنايش نمي كنم آن كلمه تو را ! آن كلمه وجود خارجي ندارد براي من .

 گفتم، عاشق نوشتنم ! آرامم مي كند وقتي نا آرامم ! دوست دارم آنقدر بنويسم تا بفهمم كه نوشته ام تمام آنهايي را كه هميشه ميگويند نبايد گفت و نوشت . اما من زنده ام براي همين نوشتن هاي نبايد نوشتني...مخاطب نمي خواهم ! خودم يك دنيا مخاطب هستم و دنيا هم كه هيچ وقت كوچك نمي تواند باشد.سلام دنياي من !

 نوشتن بود كه جايگزين تمام ناداشته هايم شد و مي خواهم من هم قدرش بدانم.

فهميدم كه وقتي مي نويسم پاك ترينِ دنيا هستم و چه حسي از اين حس برايم داشتنش قشنگتر و رويايي تر ؟ فهميدم كه وقتي مي نويسم ديگر صادق هستم حتي با خودم، حتي با خودم و حتي با خودم و اين يعني همان پاك ترين بودن......و اين يعني رسيدن براي من ... آخر همه نمي دانند كه بزرگترين مشكل و گناهشان هميشه همين دروغ گفتنها به خودشان بوده ... نوشتن بود كه ياد داد دروغ نگويم ، چون من اثري از خودم با نوشتنم گذاشته ام براي روزگار نبودنم تا جاي خاليم را پر كند. و چه ماندگاري بدتر از دروغ براي دوران نبودنم ؟چه چيزي براي يك فاعل بدتر از اين كه خودش بداند كارش و اثرش دروغ بوده و بس ! و هميشه با خودش زمزمه كند  كه من حتي دروغ خودم را هم باور كردم!؟ چه مرگي بدتر از اين براي روحتان مي شناسيد ؟

نوشتن بود كه به من هزاران درس نياموخته را آموخت و خواهد آموخت...چه معلمي بهتر از اين براي من ؟ تو معلم خودت را داشته باش، معلم من جور ديگر درسم ميدهد .

اصلا كاري ندارم كه تويي كه اينان را ميخواني چه فكري داري ؟ اين فكر من است و شايد متفاوت از انديشه تو ! من نوشتن هايم از جنس نا نوشتنهاست ! تو مي خواهي بخواني ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 15:55  توسط حسین بیدی  | 

بر سر دو راهی

سلام

سفر خوبی بود، علی رغم تمام خستگی هاش خستگی های چند ساله رو از تنم بیرون کرد و فکر می کنم انرژی لازم رو برای ادامه ی زندگی ! بهم داد.هر چند اتفاقات خوبی برا خانواده ام در طول سفر من رخ نداد و ...اما چیکار میشه کرد ؟ زندگی هستش و هزار درد و رنج ! نه میشه ناشکری کرد و نه میشه به ادامه این اوضاع و پایانش خوش بین بود...و این یعنی همون معمای پیچیده ی زندگی...بگذریم...

بعد از چند سال امام رضا یه نگاهی هم به من انداخت و ما رو طلبید و رفتیم به پابوسیش.سفری که به همراه بهترین دوستان بود...مهدی مصفا،حامدرضازاده و مجتبی مصفا و علی مصفا و مسعود رضا زاده و سایر دوستان عزیز.جای همگیتون خالی بود.اما به یاد همه بودم و هیچکی رو از قلم ننداختم!

حالا هم برگشتیم با یه دنیا کار که موندم چه جوری به سر و سامونش برسونم...یه سری فکرایی تو ذهنم هست واسه دانشگاه که نمیدونم باهاشون چیکار کنم ؟ کلی تصمیمات زیربنایی و اساسی تو ذهنم هستش که انجام دادنش واقعا کار حضرت فیله ! و البته اگه انجام بشه که محشره !

اگه رسما مسولیت رو قبول کنم که هنوز در موردش درست فکر نکردم، خیلی کار مشکلی خواهد بود و می ترسم وسطای کار پشیمون بشم....شاید دلیلش اینه که فکر می کنم تنها هستم و شاید خودم له شم زیر بار این کارایی که میخوام سنتشون کنم تو دانشگاه ! و از اونور هم می بینم اگه من بی خیالش بشم هم امکان رشد رو از خودم و بقیه دوستان گرفتم و هم از بچه های ورودی های رشته مون از سال 88 به بعد!

رو راست میگم تو جمع همکلاسی هام هنوز یکی رو پیدا نکردم که بشه با همدیگه هماهنگ بشیم و یه یا علی بگیم و شروع کنیم!خب حتما اونا هم به اندازه ی کافی مشکلات خودشون رو دارند و هزار تا مشکلی که خودشون میدونند و خدای خودشون.

هر بار که میخوام تصمیمم رو جدی کنم و شروع کنم به عملی کردن اون همه ایده های ناب توی ذهنم برا دانشگاه یه خورده نا امیدی از موفقیت طرح هام تو دلم جوونه میکنه و همین باعث میشه که تعلل کنم ، ولی اگه دو سه تا یار وفادار و مسئولیت پذیر پیدا کنم که بتونیم با هم کار کنیم چی میشه !و این یعنی بی تاثیر نبودن رفتار همکلاسی هام که خیلی بیش از اینا من روشون حساب می کنم !! مثلا قرار بودش یه دوره ی آموزشی از اول ماه رمضان شروع کنیم و تقریبا هم مسولیت برگزاریش با من بودش و هنوز هم هستش و اما هنوز موفق به شروع اون دوره نشدیم که اتفاقا خیلی هم حیاتی و مهم و فوری هستش !

تو مشهد که بودیم پیگیر کارها بودم و به مهدی مصفا میگفتم الان خدا میدونه چند تا ایمیل بچه ها زدند و ازوضعیت این دوره سوال کردند!و نگران شدند از بابت چگونگی برگزاری این دوره، ولی در کمال تعجب وقتی میلم رو چک میکردم در طول سفر میدیدم حتی یکی از بچه ها سوال نکرده که آهای فلانی چی شد پس و ضعیت این کلاس ؟ یعنی واقعا براشون مهم نیست ؟ نمیدونم بخدا ...و شاید هم به اندازه ی کافی به من اطمینان دارند که اصلا از من سوال و جواب نمیکنندیعنی امیدوارم که اینطوری بوده باشه و از سر بی اهمیتی نبوده باشه براشون.

آخه نمیدونم خوشبختانه یا متاسفانه همشون هم دختر هستند همکلاسی های ما ! و ما پسرها در اقلیت هستیم بطور کامل! منظورم اینه که مثلا اگه همه پسر بودیم مطمئنا من خیلی بهتر میتونستم باهاشون راحتتر باشم و اونا هم بالطبع با من .

اینجوری کارا یه خورده از سرعت میفته ! خوب اونا دختر هستند و متاسفانه مثل همه ی دختر های کشورمون محدود تر از پسرا و این یعنی درد آور! من واقعا نمیدونم چرا جامعه اینقدر نسبت به خانمها ظالمه ؟ هر جوری حساب میکنم می بینم چقدر از پتانسیل مثبت خانمها و استعداد های نابشون تو جامعه ی ما بیخود و بی جهت به خاطر یه سری مسائل عهد دقیانوسی ازبین میره .و این یعنی ظلم به اونا ! در همه زمینه ای ! و با این شرایط کار کردن سختتر از شرایط عادی و نرمال هستش.

ولی خودم به شخصه در عین نا امیدی خیلی امیدوارم که بشه بهترین بود با حداقل ترین ! خدایا کمکمون کن تا بتونیم از پس این همه مشکل بر بیاییم و یه همدلی خوب و سازنده ای بین بچه ها شکل بگیره تا بتونیم موفق باشیم و بهترین . این کمترین حق ماست.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:18  توسط حسین بیدی  |