تبليغاتX
یادداشت های شخصی حسین بیدی
وقتی به هر دلیلی راستشو نمیگم عذاب می کشم ، صداقت سخته ولی نه سخت تر از تحمل دروغ یا راستشو نگفتن...
بعد از دیدن فیلم این جمله تو ذهنم اومده و مهمترین چیزیه که حتما باید از این فیلم بخاطر بسپارم :

خیلی وقتا ما فکر می کنیم چون راستشو نگفتیم پس دروغ نگفتیم !

بالاخره امشب دیدمش.یازده ماه طول کشید تا من تونستم یه فرصتی اختصاصی کنار بذارم که بتونم با علاقه یه جا بشینم و این فیلمو ببینم.

تو چهار پنج دقیقه مونده به آخر فیلم ، یه سکانس بود که چشمای ترمه دختر نادر و سیمین تو چشای سمیه گره خورد و دوربین چه هنرمندانه دروغ را با نگاه این دو خردسال می خواست نکوهش کند.علت انتخاب عکس بخاطر این سکانسی بود که من خوشم اومد.آقای فرهادی از شما ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 23:3  توسط حسین بیـدی  | 

هر کسی یه نابغه است؛ اما...

...اما وقتی شما یه ماهی رو با توانایی اون در بالا رفتن از درخت می سنجید و درباره اش به قضاوت می نشینید؛ اون ماهی سرتاسر عمرش رو با این باور که یه خنگ و احمق و کودن هست زندگی خواهد کرد.

پی نوشت :

از آلبرت اینیشتین.ترجمه آزاد از خودم! حالا این شده حکایت زندگی خیلی از ما جوانهای امروزی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 22:33  توسط حسین بیـدی  | 

وقتی شما اصطلاح مار خوش خط و خال رو می شنوید به کدوم بخش از اون توجه می کنید ؟

مار 

یا 

خوش خط و خال ؟

رو نوشت به خودم : 

این تضادی هست که من همیشه نگرانش هستم. تضادی بین اینکه وقتی دو چیز متفاوت و متضاد با هم آنچنان در هم تنیده می شوند که راحت دچار اشتباه می شوم.حواسم را باید بیشتر جمع کنم. تنها مخاطب خاص این مطلب من ِسرگردانِ گرفتار هستم.گاهی آن مار خوش خط و خال مارپیچ زندگی خودم می شوم.اگر این گاهی تبدیل شود به همیشه مقصر من هستم و نه مارپیچ زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 16:39  توسط حسین بیـدی  | 

بنا به فرمان دلم که خواست تا از محمد رسول الله، پیامبرم بنویسم که شاید درونم را تسکین بخشم و تیمارش کنم.شاید کارگر افتاد.

خواست که با قلم ناچیز و حقیرم بنویسم برای محمد رسول همه پاکی ها، برای پیغبرم ، برای او که برای تکریم و تکمیل اخلاق آمده بود.

قلم ام حقیر تر و ناچیز تر از آن شد که بنویسم گفتم پس کلامی از حضرت محمد (ص) پیش کش می کنم برای همه قلبها و عقل هایی که عشق به محمد و خاندانش در وجودشان، در زندگی و رفتار روزانه شان جاری است و با رفتارشان معلمی و پیامبری می کنند. باشد که بر جان و روح و جسممان بنشیند و گوارای وجودمان شود . پیغمبرم به علی علیه السلام و در واقع برای تعلیم امت می فرمود  :

یا علی آفت سخن، دروغ است . همیشه راستگو باش . هیچگاه دروغ از دهانت بیرون نیاید و هرگز به خیانت اقدام مکن . 

و در مورد وسوسه های موجود از جن و انس می فرمود : 

اگر به هنگام مرگ فرزند، دشمنانی از جن وانس برای ربودن صبرت آمدند و خواستند ترا وسوسه کنند بگو البته زنده ها برای مردن زاده اند، پاره ای از تن من به بهشت می روند و من از این پیشامد خوشحالم.

اگر گفتند که مالت از دست رفت بگو شکری خدای را که دادو گرفت و زکات را برد و دیگر بدهی ندارم .

اگر گفتند مردم بر تو ستم می کنند و تو هیچ کار نمی کنی بگو در قیامت بر آنها که بر مردم ستم می کنند راه تعرض هست و بر نیکوکاران حرجی نیست .

اگر گویند چه قدر نیکی های تو زیاد است تا تو را خودبین سازند بگو بدی هایم از نیکی هایم بیشتر است . اگر گویند چقدر نمازت فراوان است بگو غفلت هایم از نمازم افزون تر است . اگر گویند چرا مالت را به مردم می دهی بگو که آنچه از آنها می گیرم بیشتر است . 

اگر گویند چقدر مردم در حق تو ستم کرده اند بگو آنها که ظلمشان کرده ام بیشترند. اگر گوید چه قدر به عبادت می پردازی بگو بسا گناه کرده ام . اگر گوید دنیا را دوست نمی داری ، بگو جایی را که دیگران بدان مغرور شده اند را دوست نمی دارم. 

پی نوشت : قبلا مطلبی نوشته بودم برای حضرت محمد و در ستایش الگو و اسوه عالم بودنش.این نوشته را از اینجـــا تقدیم می کنم.محمد رسالتش این بود که بگوید اخلاق گرانبها ترین میراث بشر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 9:9  توسط حسین بیـدی  | 

من یک عاشق تمام عیار بازی فوتبال بودم و هستم.

 یک آدم خیلی اجتماعی و عاشق فعالیتهای جمعی و گروهی هم هستم! اصلا این طور بگویم که دلم قنج می رود برای فعالیت های تیمی و موفقیت هایش.

یکی از لذتبخش ترین خاطرات دوران کودکی و نوجوانی ام لحظاتی بود که با تمام وجود فوتبال بازی می کردم.فوتبال ورزش گروهی ای بود که من عاشق آن همکاری گروهی و موفقیت تیمی اش بودم.

اوج لذت من در بازی فوتبال زمانی بود که می توانستم بهترین پاسها را به هم تیمی هایم برسانم. نهایت خوشحالی و لذت من درست لحظه ای بود که می توانستم با پاسهایم هم تیمی هایم را در بهترین موقعیت گل قرار دهم.هر چه تعداد ارسال این پاسها و دقت آن بیشتر بود احساس رضایت درونی و لذت بیشتری می داشتم.

لذتی که در ارسال پاسهای گل داشتم همیشه بیشتر از این بود که خودم گل بزنم. در فوتبال عاشق بازیکنی هستم که بازی سازی می کند. بهترین بازی های فوتبالی که در همین کوچه و محل و دوران پرخاطره کودکی و نوجوانی انجام دادم بازی هایی بود که می توانستم به بهترین نحو در نقش یک بازیکن بازی ساز برای تیمم بوده باشم.

با آنکه عشق من فوتبال بود اما من هیچ وقت یک فوتبالیست حرفه ای و خیلی خوب نشدم ولی برای من همه زیبایی های فوتبال و همه لذتهایش در یک چیز خلاصه می شد :

پاسهای زیبا و عالی ای که برای هم تیمی هایم ارسال می کردم و از آن بهتر زمانی بود که آن پاس را هم تیمی ام به یک گل تبدیل می کرد.

وقتی در تیم هستید باید به هم تیمی خود اعتماد کنید. موفقیت تیم با یک پاس زیبا شروع می‌شود.

پی نوشت : 

1)با الهام از اینجا نوشتم.سیر و سفری به تمام بازی های فوتبال و کارهای تیمی ای که تا الان انجام داده ام کردم.کلی لذت بردم. فوتبال ، انجمن علمی دوست داشتنی ام ، درس خوندن های گروهی و....

یاد گل کوچیک های شبانه و تابستانی پارک مدنی ام با صادق ، علیرضا ، علی ، مجید و حامد هم بودم. (:

2)اصلا یک مطلب فوتبالی نبود این نوشته ؛ یه وقت اسیر ظاهر فوتبالی اون نشید (: 

+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 14:37  توسط حسین بیـدی  | 

- چون داری مطالعه می کنی ، لذت می بری ؟

- نه ، چون دارم لذت می برم ، مطالعه می کنم !

عکس نوشت :

خیلی دنبال یه عکس مناسب برا این مطلب گشتم.نهایتا تنها عکسی که منو راضی کرد همین عکسی هست که می بینید.

کتابخونه عمومی شهر نیویورک آمریکا ! برای دیدن عکس در اندازه بزرگتر روی عکس کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 13:16  توسط حسین بیـدی  | 

هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند.

مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم. هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است. او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.


زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید.

به دام عقاید متعصبانه نیافتید – چرا که زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است. نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد.

مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند.

پی نوشت :

خوشبخت کسی هست که اون جوری زندگی می کنه که می خواد ، اون چیزایی رو میره دنبالش که بهش علاقه داره.

استیو جابز الان که مرده ، تو کتاب زندگی نامه اش نقاط سیاه و سفید با هم وجود دارن.میدونید چی بوده نظر خودش ؟ می گفته من هر جور عشقم می کشه زندگی می کنم ، از اول تکلیف خودشو با همه چی روشن کرده.کیف می کنم از اینکه به نویسنده کتاب زندگی نامه اش گفته : آهای حاجی جون ! زندگی منو بدون کم و زیاد بنویس.با خوبیها و زشتی هاش.من نه زندگیم سفید هست و نه سیاه. زندگی من مثل همه آدمها خاکستری بوده ، ترکیبی از سیاه و سفید. اصلا میدونید چیه ؟ اگه سر همه دنیا هم شیره مالیده باشه و به هر کی که هم رسیده باشه و کلاه سرشون گذاشته باشه اما با یه نفر رک بوده و اونم خودش ! از اول گفته خاکستری و خلاص !

راستی یه سوال : شما همون طوری دارید زندگی می کنید که میخواید ؟!

زندگی خودتون رو انجام می دید یا زندگی یکی دیگه رو ؟ بعد اینکه به خودتون و احساس درونی و قلبی خودتون گوش می کنید ؟ یا نه حتی تو این یه موردم دروغ می گید ؟ اونقدر شجاع هستید که از احساس درونی خودتون پیروی کنید و مجبور به دروغگویی نشید ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 22:11  توسط حسین بیـدی  | 

استاد : میانترمتو خوب شدی ، 4.7 از 6 .

من : اما من نمی گم 4.7 شدم، می گم 1.3 نمره از دست دادم !


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 18:4  توسط حسین بیـدی  | 

"سحر

چرخی زد

دید نیستی

ترکش کرده‌ بودی

دنبال نامه‌ای نگشت

صبحانه را 

با یک فنجان چای 

آماده کرد

صندلی‌ات را کنار دیوار گذاشت


با خودش 

حرف‌هایی زد

که تا به حال نشنیده بود"


ترجمه به زبانی که شما هم بتوانید مفهوم سطور مبهم این روزها را بخوانید:

سحر که بلند شدم دیدم منِ او نبود ! مرا ترک کرده بود.سالها با من زندگی کرده بود.

وقتی آن منِ او از من رفت تنها شدم. وقتی تنها شدم ، شدم منِ من ،این تنهایی خوب بود شاید. من ِ او دیگر همراهم نبود.

سالهای سال من ِ او بودم. شاید بقیه این سالها من ِ من ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 14:23  توسط حسین بیـدی  | 

گمان می کنم ثروت همیشه بمعنای داشتن ها نیست.ثروتمند کسی نیست که خیلی از چیزها را دارد.

فقط عده ای محدود هستند که به این نتیجه می رسند که ثروتمند می تواند کسی باشد که نداشتن خیلی از چیزها را ترجیح داده است.

ثروت این افراد به وسعت تمام آن چیزهایی است که از آنها گذشته اند و نخواسته اند که داشته باشند.حالا شما دائم نگاهتان به دستان خالی آنها باشد! هیچ نگاه به روح خالی خود کرده اید ؟

کدام ثروتمند است ؟ آنکه روحی پر و سرشار دارد یا آنکه دستانش پر است و سرشار ؟ هنوز هم به دستان خالیشان خیره اید و سرمست از دستان پر و سرشار خود هستید ؟

در حقیقت ثروت ارزشمند و واقعی یعنی همان چیزهایی که شما خواسته اید نداشته باشید و تلاش کرده اید تا آنها را بدست نیاورید !

ببین تا چه حد می توانی از داشتن بعضی چیزها که از راه درست حاصل نمی شوند چشم پوشی کنی ! آنهایی که هدفهای اصلی شما شده اند ! آنهایی که شاید یک عمر برای داشتنشان لحظه شماری می کرده اید !

 ببین تا چه حد ارزشهای اخلاقی را باید زیر پا بگذارید تا آنها را بدست بیاورید ؟! چقدر باید از انسانیت و خوب بودنتان خرج کنید و از اصالت و کرامت یک انسان فاصله بگیرید ؟ ببینید از چه چیزهایی برای بالا رفتن پله درست کرده اید ؟ 

حالا بگو ببینم داشتن ثروت است یا نداشتن ؟!

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 11:2  توسط حسین بیـدی  | 

به جمله شکسپیر فکر می کرد که گفته بود :

سعی کن چیزی رو كه دوست داری بدست بیاری

و گرنه

مجبوری چیزی رو كه بدست میاری دوست داشته باشی.

اکنون زمانی بود که او با تمام وجودش این جمله را می فهمید. شده بود مثل پرنده ای که شایسته اوج گرفتن در آسمانها بود اما در قفس اسیر شده بود. مجبور شد قفسش را دوست داشته باشد و این قفس را بهترین قفس کند ! اما خوب میدانست که آسمان کجا و این قفس کجا ! 

افسوس که او تاوان لحظاتی رو پس می داد که هیچ وقت اهمیتشان را درک نکرده بود ! حالا اعتراف می کرد که آنطور که می باید خودش را مورد محبت و عشق خودش قرار نداده بوده است.ای کاش بیشتر از اینها خودش را دوست می داشت. او محبت و عشق را از خودش دریغ کرده بود ! همان چیزهایی که در بخشیدنشان به دیگران دریغی نمی کرد.

با کوله باری از تمام روزهای زندگی اش به آسمان فکر می کند.غصه دارد اهل دریا باشی و گرفتار برکه شده باشی ! برکه ، برای ماهیان برکه بهترین جای دنیاست اما برای ماهی دریایی نه !

زندگی در قفس و تا ابد در قفس ماندن نهایت بی عدالتیست هر چه باشد او هم از آسمان سهمی دارد. او باید به دریا ، او باید به آسمان برگردد. آنجا می تواند بی نهایت باشد و سرشار شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 14:51  توسط حسین بیـدی  | 

اصلا شما وقتی دل می بندید در حقیقت قبول کرده اید که حتما روزی دل خواهید کند!

معشوقه ها هر که و هر چه که باشند دیر یا زود چه به دلخواه و چه به اجبار شما را محکوم به تنهایی خواهند کرد ! بدی معشوقه ها این است که حتی بهترینشان هم با عاشق نمی مانند.

باز هم دل می بندیم به معشوقه هامان ؟

این محبت و عشقی را که خرج معشوقه هاتان می کنید را یک مدتی تقدیم به یک سنگ بی جان کنید ! شاید از محبت و عشق شما از سنگ بودن خارج شد و ابراز احساسات کرد.

حالا شما حساب کنید به هر کسی و هرچیزی دل بستیم و دنیا دنیا محبت و عشقمان را نثارش کردیم! تا که عشقمان را ثابت کرده باشیم.

نکند معشوقه مان را اشتباهی انتخاب کرده ایم ؟

بگذار اگر دست در دست معشوقه ات میگذاری ، بگذار اگر دلت را به دل معشوقه ات پیوند می دهی ، بگذار اگر برای معشوقه ات روزی هزار بار ذوب می شوی ...

بگذار آن معشوقه یکبار هم خدا باشد!

امتحان کنیم که آیا این همه که می گوید ! بلد است عشق بازی کند ؟

اجازه بدهیم یکبار هم که شده دل برود آنجایی که باید! شاید دیگر تنهایی را تجربه نکرد و آرام گرفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 11:40  توسط حسین بیـدی  |