تبليغاتX
گلهای سوم ریاضی6-85دبیرستان محتشمی کاشان

گلهای سوم ریاضی6-85دبیرستان محتشمی کاشان

تکرار در تکرار ! یکنواخت یکنواخت ! آرام آرام ! میگذرد این روزها...

من زنده ام ای وطن در پناه تو ...

چنان غم رو دلم میشینه وقتی ...

اشک تو چشام حلقه میزنه وقتی...

وقتی دارم سریال سالهای مشروطه رو می بینم تو این روزگاران ...

زنده باد امیر کبیر . آه از این همه توطئه و خیانت و هوس بازی...

بالاخره جواب داد . امیر کبیر من عزل شد.شوکت و لیاقت و شایسته سالاری از ایران من عزل شد.

آره جواب داد. مادر هوس ران و فاسد ناصر الدین شاه نفهم و بی شعور تونست انتقام خوبی از امیر بگیره. یک ملت فدای هوسرانی زنی...

و چه حیوان صفتهایی پست تر و  سود جو تر از انگلیسی ها ؟

امیر کبیر مرا در هم شکستند...زنده باد امیر لایق من...زنده باد امیر لایق ایران من...

این فیلمو وقتی می بینم تمام حرفهای تلنبار شده ی تو دلم ، تمام دردهام انگار تازه میشند و انگار همین طور تصاویر تجسم شده ی تو ذهنم رو دارن به تصویر میکشن...

امیر برکنار می شود...

جملات ناصرالدین شاه آتیشم می زنه مثل اون جملات چند ماه قبل... :

آقا خان ! هیچ کس مثل امیر کبیر برا من نمیشه . اما صلاح دونستم که فعلا اون بره کنار . میدونم هیچ کس لایق تر از اون نیست برای صدر اعظمی ایران. میدونم تو اصلا در حد جانشین امیر نیستی ! تو خیلی آدم کوچیکی هستی ...اصلا در حد امیر نیستی . ایران یه امیر بیشتر نداره...

بیا بگیر . اینم حکم صدر اعظمی تو .

ناصر الدین شاه به امیر کبیر من :

امیر ! تو لایق ترینی و من میدانم . اما بذار فعلا استراحت کنی. من و تو دوباره با هم کنار هم خواهیم بود.

تو هستی پیش ما . فقط صدر اعظم نیستی...صلاح اینه که ...

امیر کبیر من در پاسخ به جمله ناصر الدین شاه که گفت برو استراحت کن ، گفت : استراحت امیر مرگ امیره .

....

بابا صدرات حق امیر کبیره...یعنی چه که تو هستی پس صدر اعظم هم نباشی مهم نیست یا مثلا چون تو هستی خاطرمون جمعه ! هر چند صدر اعظم نباشی...تک تک این جملات منو به چند ماه پیش می بره...امیر کبیر باید درک میکرد ! آره امیرکبیر باید خودشو جای اون ! یا آنهایی که صدر اعظم انتخاب کردند !!!!!!! میذاشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شرم نمی کردند از این جملات و توجیحات جان سوز ؟

بابا می فهمی کیو عزل کردی ؟ بابا اون امیر کبیر بود .می فهمی امیر کبیر یعنی چی ؟؟؟

امیر کبیر یعنی ایران.

ای دریغ ...

پی نوشت 1 : از تک تک اعضای بدنم فریاد آه و حسرت بلند میشه . اشک میاد تو چشام.اگه کسی نباشه تو خونه گریه می کنم بحال در هم شکستن امیر کبیر ایران من.

پی نوشت 2 : با بابام فیلمو می بینم. اطلاعات کاملی در مورد امیر کبیر عزیز من داره. حسابی در موردش مطالعه داشته. تک تک جمله ها و دیالوگهای فیلم بد جوری آتیش میزنه هر دومونو . همین طور که فیلمو می بینیم یه سری اطلاعات تکمیلی و توضیحی برام میگه و من چیزی جز آه و حسرت...

پی نوشت 3 : کمر به قتل امیر بسته اند...

پی نوشت آخر : تیتراژ پایانی این سریال رو سالار عقیلی خونده. شعرشم از عبدالجبار کاکایی هستش. هر دوشون رو می شناسم و حتی عبدالجبار رو هم از نزدیک دیدمش . بد جوری به دلم میشینه. زنده باد سالار عقیلی و عبدالجبار کاکایی.زنده باد ایران.

این شعرش :

تازه تر کن داغ ما را طاقت دوری نمانده

شکوه سر کن در تن ما تاب مهجوری نمانده

پر گشاید شور و شیون از جگر ها ای دریغ

دل به زخمی شعله ور شد  جان به عشقی مبتلا

بر نتابد سینه ی ما داغ چندین ماجرا

تازه شد به هوای تو دل تنگ ما ای وای

تازه تر کن داغ ما را شعله زد جانم خدا

با تو هرگز برنگردد عهد و پیمانم

من زنده ام ای وطن در پناه تو

سر چه باشد بر تن   جان چه باشد بر کف   تا سپارم در راه تو

ماند در  دلم داغی از فریاد تو

شد وقت دلتنگی ها با یاد تو

اینم لینک دانلود تیتراژ پایانی سریال سالهای مشروطه :

برای دانلــــــود کلیک کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 15:32  توسط حسین بیـدی  | 

احمق ؟!

عاقل بودن، كار ساده‌ای‌ست؛
كافی‌ست به يك چيز ابلهانه فكر كنيد
و بعد، برعكسش را به زبان آوريد
*
سام لوينسن
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 9:11  توسط حسین بیـدی  | 

تیر خلاص ...

شلیک شد ! برام ثابت شد که ...

تو تمام برنامه هام انگاری باید یه تجدید نظر اساسی بشه.بشدت نیاز داره.تا قبل از شروع ترم باید تصمیم نهاییو بگیرم.

اصلا قاتل انگیزه هستند !

وقتی یه کسی از 100 پوئن مثبت که میتونه داشته باشه ! فقط و فقط به پنج تا که رسید راضی میشه و یا بدست آوردن پنج پوئن رو همه چی میدونه ! نمیشه از بدست آوردن 95 پوئن بقیه براش گفت.

حیف شد . بخدا حیف شد.

اینجا دیگه موندن نداره.فکر کردن واسش فایده نداره.انرژی گذاشتن دیگه معنا نداره.این خونه دیگه ساختن نداره.دوستش داشتم این خونه رو.اما دیگه نباید اینجا موند.

خدا رو شکر که تو این مدت تا تونستم نذاشتم حق تک تک اعضای اون خونه پایمال بشه. خیلی ناراحتی کشیدم...اما خوشحالم از اینکه یه بار دیگه تونستم یه جا مفید بوده باشم .

من تیکه ناجور بودم.من وصله ی جور اونا نبودم.تلاش بی فایده ای بود فکر کنم...

یه مدت استراحت...تمرکز...آرامش روحی و روانی.

برم دنبال برنامه های خودم که انگاری خیلی وقته در حالت انتظار باقی مونده بودند...دیگه نه حوصله ای مونده و نه انگیزه ای واسه اون مدل خاص خودم بودن...نمیدونم اگه یکی این همه تجربه رو یکجا داشت و این همه توانایی چیکارشون میکرد ؟ مطمئنا خیلی بهتر از من ازشون استفاده میکرد...مهم نیست.اصلا هیچ کس غیر از خودم نمیدونه از اونا چه جوری استفاده کنه...

پی نوشت : آخ که چقدر دلم واسه اون کلاس زبانها تنگ شده...الان بیش از هر زمانی دوستشون دارم.هیچ وقت فکر نمی کردم با جدا شدن از اون اینقدر احساس دل تنگی کنم.کلاس زبان ،عشق من...یعنی میشه دوباره اون گروه قبلی رو جمعشون کنم دور هم ؟ نه نمیشه ! معلوم نیست کجا هستند.استادمون میگفت : گروه استثنایی ها ... اما درست تو اوج از هم پاشید...یکی یکی بچه ها به علت مشکلات متنوع خودشون علی رغم میل باطنیشون مجبور شدند از گروه جدا بشند و سرنوشت زحمتهای نیمه کاره رو به آینده بسپرند...

دوباره باید برم دنبالش...شروع کنم.سه سال بیخودی معلق شد واسه بدست آوردن چیزی که هیچ وقت بدست نیومد.

یه شروع تازه با آدمهای تازه میتونه منو هم تازه کنه...

پی نوشت دو : اگه میتونستم و امکانش برام بود یه بیلبورد بزرگ درست می کردم و جلو در ورودی اونجا ! نصبش می کردم که از چشم هیچکی نیفته ، توی اون بیلبورد اینو می نوشتم :

ندانستن عیب نیست ، با پرسیدن خود را به دردسر نیندازید...

پی نوشت سه : آن مَرد مُرد.یادش بخیر.

پی نوشت آخر :

«زندگی نردبانی است بی پایان که هر پلۀ این نردبان نوعی از موفقیت است و هر کدام امتیاز مخصوص خود را دارند



فقط پلۀ اول نیاز به کمی تلاش دارد و مابقی پله ها خودبه خود طی می شوند. فقط کافیست که قلق موفقیت به دستتان بیاید. همین که نقشۀ موفقیت را در سرتان داشته باشید و فقط متکی به خودتان باشید. به کمک هیچ کس حساب نکنید و مطمئن مطمئن مطمئن باشید که روزی (دیر یا زود) به همان نقطه ای که می خواهید، می رسید. فقط مطلب مهم این است که رسیدن به آن نقطۀ مورد نظر نیاز به رسیدن به چند ایستگاه دارد. پس آن ایستگاهها را با صبر و حوصله طی کنید. هیچ کس یک شبه به آن هدف مورد نظرش نرسیده است.

موفقیت نسبی است. این شما هستید که موفقیت را معنا میکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 20:55  توسط حسین بیـدی  | 

قضاوت

« تو می توانی مرا دوست داشته باشی...یا دوست نداشته باشی!

تو می توانی از من متنفر باشی...یا از من بدت نیاد...!

تو می توانی با من دوست شوی...یا اصلا نگاهم نکنی.

تو می توانی هر روز دهها ساعت کنارم بنشینی و با من حرف بزنی و بگویی و بخندی و مرا هم خوشحال سازی...یا اینکه به محض دیدنم ، رویت را آن طرف کنی و به من محل نگذاری و کاری کنی که من حتی در حسرت یک کلمه حرف زدن با تو باشم و ...

آری، همه این کارها را می توانی انجام بدهی و من هم هیچ اعتراضی نمی توانم به تو بکنم اما...اما فقط یادت باشد که در مورد من قضاوت نمی توانی بکنی، چرا که قضاوت در مورد انسانها به عهده کسی است که از همه انسانها و موجودات داناتر است! »

پی نوشت یک : قضاوت ؟ حتی تلفظ این کلمه هم باید توام با مکث ! باشه !

پی نوشت دو : خداوندا ! به تو پناه می برم از قضاوت نادرست . تو دانایی و ما جاهل.به دانایی ات قسم ما را دور بدار از جهالت.همین یه مورد کافیه واسه بهشتی شدن ما بنده هات...

پی نوشت سه : به یزدان که گر ما خرد داشتیم ، کجا این سرانجام بد داشتیم ؟!

پی نوشت چهار : الهی و ربی من لی غیرک ؟

پی نوشت آخر : داشت یادم می رفت : « دست نوشته های مهاتما گاندی »

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 22:7  توسط حسین بیـدی  | 

افسانه شخصی...

بازگشت به آینده (قسمت دوم) :

میدانم چرا میخواهم پیش روزهای بی حاشیه و آرام و مملو از موفقیت فردی بر گردم . چون دیگر آن روزها را خوب می شناسم .کار زیاد و دغدغه و غصه زیادی نمی طلبند و می توانند دوست داشتنی باشند.نمی دانم ماندن تو این شرایط و دوباره جون گرفتن و دوباره عشق بازی! و دوباره زنده کردن رویاهای بقیه و خلاصه دوباره پرشور بودن و تلاش کردن به اندازه چندین نفر می تواند دوست داشتنی باشد یا نه ، اما همین هاست که گنج مرا پنهان کرده.

اگر نتوانم به آن برسم ، همیشه می توانم به همان موفقیتهای فردی (که حداقل هستند در برابر گنج من ) برسم . اما زندگی دوباره فرصت اینکه به افسانه شخصیم برگردم را به من بخشیده است.و وقت کافی (به اندازه یک عمر !) دارم ! چرا نه ؟

می تونم مثل اون ذرت فروش زندگی کنم . می تونم مثل اون بلور فروش بالای تپه زندگی کنم و یا نه می تونم مثل اون جوانک چوپان زندگی کنم.همیشه عاشق سفر باشم و عاشق چیزهای تازه یاد گرفتن و تجربه های جدید.

اون چوپان چند بار به صفر رسید ! از همون اول هم که شروع کرد ! حسابی خورد تو برجکش . فقط در چند دقیقه اول اون مسیر شاید چندین ساله و پرخطر !  همه چیشو(حاصل تمام زندگیشو و تلاشهای قبلیش رو) از دست داد .صفر مطلق.اما بعد از 11 ماه و نه روز دو یا سه برابر اون چیزی رو که از دست داده بود بدست آورد ! تازه الان بلور فروشی و تجارت رو یاد گرفته بود.می تونست با همین سرمایه زیاد برگرده و بره دوباره گوسفند چرونیو ادامه بده یعنی همون زندگی قبلی و بی خیال رفتن به اهرام مصر و تحقق افسانه شخصیش بشه .و یا می تونست آماده سفر بزرگ و خطرناک و پر درد سر خودش برای رسیدن به اهرام مصر بشه.

مردد بود بین برگشتن به همان دشت های آندلس با پولی که اگر میخواست با آن گوسفند دوباره بخرد حالا دو برابر تعداد گوسفنهایش در روزهای چوپانی اش بود و یا نه اینکه برود رو به اهرام مصر. و رنج صحرا و آن همه خطر را بخرد به جان.

فکر کرد : همواره می توانم سراغ چوپانی برگردم .مراقبت از گوسفندها را آموخته ام و هرگز آنرا فراموش نمی کنم.اما شاید فرصت دیگری برای رفتن به اهرام مصر پیدا نکنم.

تا برگشتن به همون زندگی قبلی فقط دو ساعت با کشتی راه بود.اما صحرای عظیمی میان او و اهرام قرار داشت.دریافت که شاید بتوان در همین موقعیت طرز فکر دیگری داشت : در حقیقت ، دو ساعت به گنجش نزدیکتر بود.

پیش خود گفت :

میدانم چرا میخواهم پیش گوسفندهایم برگردم.دیگر گوسفندها را می شناسم. کار زیادی نمی طلبند و می توانند دوست داشتنی باشند.نمی دانم صحرا می تواند دوست داشتنی باشد یا نه ، اما صحراست که گنج مرا پنهان کرده.اگر نتوانم به آن برسم ، همیشه می توانم به خانه برگردم.اما زندگی ناگهان پول کافی به من بخشیده و وقت کافی دارم ، چرا نه ؟

در آن لحظه شادی عظیمی احساس کرد.همواره می توانست به سراغ چوپانی گوسفندان باز گردد.همواره می توانست به بلور فروشی باز گردد.شاید جهان گنج های پنهان بسیار دیگری نیز داشت.اما او رویای مکرری را دیده بود که گنجی در اهرام مصر بود. و با پادشاهی صحبت کرده بود. این برای هر کسی رخ نمی داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 15:21  توسط حسین بیـدی  | 

پایان وحشت ؟

همه را تار و مار کردند و رفتند ! رحم به معدلها نکردند ! چه ترم وحشتناکی بود خدا !

عجیب و غریب بود ! معدل ؟ نمره بالا ؟ نه عزیزم ! همه با هم فرت شد رفت تو هوا !

خب معلومه هیچ وقت نمیشه کتب شونصد صفحه ای رو ریز به ریز و نکته ای تو حداقل زمان خوند ! با اون همه تمرینای جور واجور ! که حتی هنگام مطالعه و داشتن جوابشون سخت گاهی وقتا می فهمیدی این سوال اصلا چه جوری حل شده ! هی نگاه به جوابش میکردی و هی نمی فهمیدی !

بقیه رو  نمیدونم چیکار کردند ! اما من که آخراش دیگه بریدم ! دیگه حالم بهم میخورد از هر چی ریاضی و فیزیک هستش ! فیزیک 2 رو تصمیم داشتم نرم امتحان بدم ! و این تصمیم تا آخرین لحظات معلق مونده بود . گفتم میرم سر جلسه امتحان می شینم و به محضی که سوالها رو گفتند بر دارید و شروع کنید اول یه نگاه به سوالات تشریحیش میندازم اگه دو تا شو از 4 تا بلد بودم می شینم که فقط پاس بشه بره دیگه برنگرده ! اما اگه بلد نبودم قبل از اینکه تو پاسخنامه ها  اسممو بنویسم ! بلافاصله جلسه امتحانو ترک میکنم تا حذف بشه بره . فیزیک 2 با تمام معجزات ممکن برام روبرو شد . از هر طرف همین طور شرایط پاس کردن مهیا میشد .اصلا فکر اینکه این همه معجزه یه جا و اونم تو امتحان فیزیک برام رخ بده قابل تصور نبود . هی مینوشتم و بارم جمع میزدم تا خاطرم جمع شد که دیگه به 10 رسیده .یه نفس کشیدم و گفتم لعنتی ! برو گمشو ! دیگه ریختتو نمیخوام ببینم! ان شالله که بری و دیگه بر نگردی ! گور پدر نمره ! بذار شرش از سرم کم بشه! معدلم حلال ! جونم آزاد !

بلافاصله بعد از یک روز رسیدم خدمت جناب ریاضی 2 ! کل روز قبل و شب قبل از امتحان بیدار بودیم ! 6 نفر با هم شب تا صبح میخوندیم ! هر نیم ساعتی یه بار یکی میگفت : فقط اینقدر مونده تا امتحان ! سریع باشین !

خسته ! مرده ! خواب ! حالمون بهم میخورد از خوندن دیگه ! اما عقربه های ساعت مجبورمون میکردند که امیدوارانه ادامه بدیم تا ببنیم ساعت 6 یا هفت صبح اوضاع چی میشه !

تو طول شب هر چی میپرسیدن بهشون میگفتم : این مبحثو ولش کنین ! سر جمع شش دهم نمره داره ! حول و حوش صبح دوباره یه چیزی دیگه پرسیدند: حسین ، اینارو تو بلدی ؟ گفتم بابا این سر جمع 4 دهم نمره بیشتر نخواد داشت ! ولش کن اینو ! بی خیال ! بعد یدفعه همه گفتن تو که کل کتابو حذف کردی ! ما هر چی پرسیدیم گفتی این 6 دهم داره ! ولش کن ! اون 4 دهم ! ولش کن ! اون دو دهم ! اون یکی n دهم ! ولش کن !

گفتم ببین فردا امتحانش بستگی به شانس داره ! شانس بیاریم اون چیزایی رو بدن که ما بلدیم ! اگه نه الفاتحه ! یکی گفت : من نمیخوام برم سر بازی ! شرطش اینه که فردا 16 یا 17 بشم از ریاضی اگه نه به چپ چپ به راست راست !

شخصا از 8 فصل یعنی 500 صفحه کتاب ! فکر کنم 250 صفحه شو طبق همون قاعده ی دو دهم و چهار دهم و اینا حذفش کرده بودم ! نمیدونم سری و دنباله و آزمون سری و انتگرال سه گانه و قطبی و استوانه ای و نمیدونم هر چی که میدونستم خوندن و نخوندش وقتی تمرین نکرده باشی بیخودی هستش رو نخوندم !

صبح شد ! از استرس داشتم می مردم ! تو دانشگاه می لرزیدم ! دست خودم نبود ! اثر بیخوابی بود ! مغزم جواب دو دوتا رو اشتب میکرد ! هی دست به دومن خدا شدیم ! گفتم بابا حداقل از رو ویبره در بیارم !

 نمیدونم چرا واسه ریاضی 2 استرس تو همه جونم موج میزد ! طبق قانون فیزیک 2 گفتم ! اول تشریحی رو می بینم اگه بلد بودم 3 تا از 5 تا رو بنویسم می شینم !اینطوری پاس میشه میره !  اگه نه ترک جلسه قبل از نوشتن اسم و مشخصات تو پاسخ نامه ها !

تشریحی رو دیدم ! دیدم درست سه تا سوال اول رو بلدم و دو تا سوال آخر رو اصلا بی خیال ! بسم الله گفتیم ! تستها رو در حالیکه مغزم دو دو تا رو پنج تا حساب میکرد علامت زدم ! یاد شب افتاده بودم ! دو دهم و چهاردهم ! همین طور پشت سرهم فرت میشدند !

شانس آورده بودم ! هیچ وقت تو نمونه سوالها این سه تا سوال آسون رو ندیده بودم ! اما اینبار دیدم ! سر امتحان خودم ! یکیش دقیقا اون چیزی بود که بلد نبودم قبلا ! اما حول و حوش ۳ صبح بود که به بچه ها گفتم این چی جوریه ؟ گفت : چرا داری این راه حلشو میخونی ؟ برو دو سه صفحه جلو ! فرمول داره ! مثل آب خوردن حل میشه با دو تا مشتق  ! نیم خط جوابش بیشتر نمیشه .گفتم ایول ! و سر جلسه امتحان نوشتمشون ! یه حساب کتابی کردم ! دیدم 10 میشه دیگه ! بره دیگه بر نگرده ! که اینا درسهای اساسی نیستن و تازه ترم بعد واسم دانشگاه و رشته آی تی و کامپیوتر شروع میشه ! اینا مخلفاتش بودند !

وحشتناکترین روزها ! کابوس !

امیدوارم حساب و کتابام سر جلسه امتحانا ! با اون چیزی که بنام نمره ! اعلام میشه جور در بیاد ! و گرنه فرت !

اونایی که کتابها!!!! رو حفظ کرده بودن این ترم ! منظورم حفظ کتابهای 500 صفحه ای ! هستش ! (فرقی هم نداره ! که کتاب ریاضی باشه یا فیزیک یا برنامه نویسی یا نمیدونم ساختمان داده یا نمیدونم مدار و یا نمیدونم اخلاق و تاریخ و...فقط شما باید select all کنین و بعد کلیک راست و copy یا اول  ctrl+a وبعد ctrl+c !!!) این ترم کلی حال کردند ! فقط تو برگه هاشون کلیک راست کردند و paste کردند و یا علی مدد ! تو پسرا که همچین کسایی نبودند ! اما ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 13:6  توسط حسین بیـدی  | 

بازگشت به آینده !(قسمت اول)

خیلی وقتا حق با منطق هستش ! منطق میگه سکوت کن ! بیشتر گوش بده ! لازم نیست همه چی رو بگی ! وقتی تجربه کردی اون همه اتفاقات ویران کننده رو و تا مدتها باهاش زندگی کردی ! تا آخر افسردگی رفتی باهاشون ! شکست رو از هر طرفی تا اعماق وجودت چشیدی و چقدر برات تلخ بود ! ولی به روی خودت هم نیاوردی و مرد و مردونه جام زهر تلخ شکستها رو گرفتی و تا جرعه آخرش نوشیدی ! تو خودت شکستی ! ولی خم به ابرو نیاوردی ! 

تموم شدن رفتن . هر چی که بسرت اومد و بسرت آوردن تموم شده.هنوزم میگم اگه مثل همیشه کنار میشستی و موذیانه سکوت میکردی و کار خودتو پیش می بردی و بیش از هر چیزی به آرامش خودت احترام میذاشتی و با وجود اینکه میدونستی میسوزی دستت رو تا اعماق وجودت روی شعله های ذوب کنننده آتیش نمی ذاشتی! این طوری نمیشد و سالهای جهنمی رو برا خودت درست نمی کردی ! تا واسه یه عده ای بهشت درست کنی و جالبه که بهشت خودتو با جهنم اونا عوض کردی ! شاهکاری تو پسر !

به اندازه آرامش درونیت با موفقیت های پشت سرهم فاصله داشتی ...همه چی خراب شد ! یکی پس از دیگری ! دیگه کنترلش دست خودت نبود ! آرامشی در کار نبود ...

میدونم وقتی یه کاری رو شروع میکنی اونقدر محکم شروع میکنی که اصلا به شکست توش فکر نمی کنی ! چون میشناسمت ! اگه بدونی و احتمال بدی که با هیچ حساب و کتاب منطقی ای نمیشه درست اون کار رو پیش برد و به سرانجامش رسوند اصلا شروع نمی کنی ...خودتو بیخودی تو دردسر نمیندازی !

بخاطر همینم یه کاری رو وقتی شروع میکنی همه جوره براش مایه میذاری تا درست پیش بره و وسطای کار مجبور نشی برگردی همه شو خراب کنی تا دوباره درست بسازیش !

خب .............

از همین لحظه همه چی فراموش شد !

فقط تجربه شو داشته باش ! آینده چشم به راهته !

کنار ،راه خودتو برو ! کاری به کسی نداشته باش ! تلفیقی از وجدان و خود خواهی ! نسبت به اطرافت حساس باش و نگران اما نه اونقدر که خودت بسوزی !

اول به تموم اون چیزی که خودت میخوای برس ! خب حالا که رسیدی بهش ! اگه دوست داشتی و حوصله داشتی یه کمکی هم بکن ! اگه نخواستی برو مطلق به مسیر بعدیت فکر کن.تو جاده که میری جلو رو ببین . عقب دیدن نداره ! حتی اگه همه عقب باشن.میخواستن عقب نباشن.خودشون اصرار کردند به عقب موندن.یه بار برگشتی دستشونو گرفتی و جلو انداختی اونا رو ! دو بار ! سه بار ! دیدی بعد از این همه آخرش همه شون با هم تصمیم گرفتن به عقب موندن ؟ دیدی آرامشت رو بهم زدن ؟ دیدی درکت نکردن ؟ دیدی چقدر دلیل ها و توجیحهای دردناک و جانسوز برات آوردند ؟

الانم خیلی عادی کار خودتو پیش ببر ! آرامش چیزی نیست که اینقدر براحتی خرابش کنی .

مخصوصا تو که میدونم اگه آرامشت بهم بریزه ! هیجان نمیذاره درست فکر کنی ! احساسی هستی خب!

پی نوشت یک :  به نام خدا . درست خوندین ! قسمت اول، یا بهتر بود میگفتم مقدمه ! پس ادامه دارد...

پی نوشت دو : فقط وقتی می نویسمش که در کمال آرامش هستم و چیزی جز منطق و واقعیت در ذهنم نیست و انگیزه ام برای نوشتنش بیان حقایق هستش .در حقیقت چیزی جز وجدان و حس مسئولیت منو وادار به این نوشتن نکرده است...

امیدوارم آلوده به محافظه کاری نشود. اگر روزی چنین اتفاقی برای این نوشتنم بیفتد یعنی حرمت قلم شکسته است. با آرامش و منطق اجازه نخواهم داد حرمت قلمم بشکند.

« قلم زبان خداست، قلم امانت آدم است ،
                            قلم ودیعه ی عشق است ، هر کسی توتمی دارد
                                                  و قلم توتم من است. »

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 18:58  توسط حسین بیـدی  | 

هم اکنون به انگیزه نیازمندیم !

بله ! دقیقا 10 ساعت مونده به ساعت 8 و نیم صبح روز شنبه 12 دی ماه ! بله 10 ساعت تا شروع امتحان پایان ترم ساختمان های گسسته !

ایشون ! (کتاب گسسته منظورمه !) هفت فصل تشریف دارند ! استاد گرامش ( خدواند درورد و رحمت بر او و کل خاندانش فرستد ) با تمام زحمت و تلاشی که داشتند آخر سر دو فصل و نیم این کتاب را تدریس نفرموده بودند که پایان ترم رسید و موعد امتحان !

حقیر ! تا این لحظه 4 فصل خوانده و 3 فصل نخوانده ! خداوند لطف کند ! در این 10 ساعت فرجی برساند و ما را از این غم برهاند !

تصور بفرمایین با چشمانی خواب الود ! جسم و جانی نیمه جان و بشدت سرما خورده ! و 3 فصل ریاضیات گسسته ! خداوندا رحمت فرست امشب بر من ! معجزه فرما و ما را برهان از این غمی که مثل مار بر روی قلب ما چنبره زده است !

خواندن این گسسته یک مبحث است و یاد گرفتن یک مبحث دیگر و امتحان دادن مبحثی دیگر ! هر کدام از این مباحث هفت خوان هستند برای خود و من رستمم آرزوست! با این 21 خوان !

بر من عجیب می گذرد این لحظات باقی مانده تا صبح . باید به خیال بازی کردن گل کوچیک بعد از امتحان فردا توی کوچه ، تا صبح درس بخوانم ...

باید امشب ، این شب سخت و نفس گیر را بسلامت بگذرم ! فردا ساعت 8 و نیم صبح می توان آسوده به دانشگاه رفت ...من فقط می توانم تلاش کنم و امیدوار ! و بقیه می ماند و خدا !

+ چقدر این جور موقع ها آدم هی دوست داره خودشو به خدا بچسبونه !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 22:39  توسط حسین بیـدی  | 

باز این چه شورش است...

نمیدونم چی بنویسم که احساسمو بیان کنه . ولی فقط همینو میگم :

همش به خودم میگم : تو اسمت حسین هستش.اونوقت به اندازه یه امام حسین با خود امام حسین فاصله داری ؟ چرا ؟

امام حسین کی بود ؟ چیکار کرد ؟ برا چی ؟ فکر کردی تا حالا بهش ؟

تو تموم عمرم فقط چند لحظاتی رو یادم میاد که از ته دلم سلام دادم به امام حسین.سلام دادم به اون شش ماهه ای که جواب تشنگیشو با تیر سه شعبه دادن.21 ماه رمضون امسال بود . کوهنوردی ! لحظات قبل از افطار دیگه زبونم تو دهانم نمی چرخید و بهم چسبیده بودن.هنوز اون جوری شدن رو تجربه نکرده بودم.با مصطفی شاکری بودیم.مصطفی بغلم بود و در حالیکه بعد از 3 ساعت کوهنوردی سنگین قبل از افطار دیگه حواسش به من بود ، بهش گفتم : مصطفی من الان با زبون روزه بعد از سه ساعت کوهنوردی اینه حال و روزم و دیگه نای نفس کشیدن هم ندارم و الانه که همینجا یه طوریم بشه ! میدونی الان همش یاد چی می افتم تو این لحظات قبل از افطار تو وسط کوه و بیابون ؟ گفت : چی ؟ گفتم : اون بی شرفا چیکار کردن با امام حسین و علی اصغرش ؟ جواب تشنگی علی اصغرو با تیر سه شعبه دادن.الان فقط یه خورده دارم حس میکنم که چه قدر بی شرف بودن و چیکار کردن با امام و همراهاش.

اون جا تو همون لحظات با همون زبونی که دیگه تو دهانم نمی چرخید از ته ته دلم تا خود افطار  با صدای بلند زمزمه میکردم :

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...

بعد ! نوشت : به نقل از لای این شب بوها ... :

 " حسین بیشتر از آب، تشنه ی یک لبیک بود. ولی افسوس که به جای افکارش، زخم هایش را دیدیم و بزرگترین درد او را، بی آبی خواندیم… "

البته این بعد نوشت هیچ ربطی به موضوع نوشته من نداشت ! و به مناسبت تاسوعا و عاشورا گذاشتمش،نه در تشابه ! یا تضاد ! با این مطلب.
+مطلب من فقط بیان یک خاطره و حالتی بود که برا خودم پیش اومده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:47  توسط حسین بیـدی  | 

علم بهتر است یا ثروت ؟!


معلم، شاگرد را صدا زد تا انشااش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.

پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..!

پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت:

آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم « علم بهتر است...!»

+ به نقل از اسپایدر مرد !

پی نوشت : بخدا علم بهتر است ... اینقدر دوست داشتم اونقدر درسهام خوب می بود و همه چیو در حد تیم ملی ! بلد بودم و اونوقت دیگه این همه اضطراب و نگرانی رو تو چشم دوستام و همکلاسی هام نمیدیدم. و بهشون میگفتم : اینکه غصه نداره ! الان می شینم یادت می دم . غصه نخور. اونوقت وقتی خوشحالی دوست یا همکلاسیم رو از اینکه مشکل درسیش حل شده می دیدم این خودش برام یه دنیا ثروت بود!من ثروت اون طوری رو بخدا دوست ندارم و نمی خوام.اون اسمش ثروت نیست ! این اسمش ثروته.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:51  توسط حسین بیـدی  | 

به کجا داریم می رویم ؟!!! شاهکار سیستم آموزشی پکیده ما اینجا گندش در میاد !!

Hossein: سلام استاد خوبین ؟

salam : ostad

mer30

Hossein: این هفته دیگه !!! جمعه میان ترم دارن

OSTAD!!! :  تا میتونید تو این هفته براشون تمرین حل کنین !!!!!!!!!!!!

OSTAD !!!!: فکر می کنم 99 درصد می افتند

در حد و اندازه دو تا

for

تودرتو هم نیستند

OSTAD !!!!: و من کوتاه نمی یام و امتحان حسابی جمعه می گیرم

Hossein: وای به حال اینا

اره دسستتون درد نکنه

تا میتونین سخت بگیرین که اونایی که واقعا درسو فهمیدن بیان بالا

کیلویی اومدن بالا هیچ فایده ای نداره  فکر نکنم خیلی هاشون به ساختمان داده برسن

با این اوضاع احوال !

OSTAD !!!!: نه به سی هم نمی رسند

OSTAD !!!!: این ترم فکر می کنم خیلی ها قید دانشگاه را بزنند

Hossein: راستی شما بهشون گفتین که تاریخ ارسال تکالیف مهم نیست و هر وقت بفرستن فرستادن ؟

OSTAD !!!!: بله

من بهشون گفتم تا پایان امتحانات فرصت دارید

Hossein: قرارمون این نبود هر کی سر تاریخ تحویل داد نمره بگیره ؟

OSTAD !!!!: اینا اگه بتونند تا پایان امتحان هم تکلیف حل کنند شاهکارند!

پی نوشت یک : متوجه سطح علمی هستین ؟ اشکال کار میدونین از کجاس ؟ از سیستم پکیده آموزشی کشور ماست . که یارو بعد از 12 سال نه چیزی از کامپیوتر میدونه و نه یه نخود زبان ! اونوقت من نمیدونم دلمون به چی خوشه ؟ بیخودیش 1500 سال از دنیا عقبیم با این اوصاف 4000 سال دیگه رو هم بهش اضافه کنین ! در حقیقت نظر من اینه که در 12 سال درس خوندن تا دانشگاه 50 درصد درسها بیخودی هستن و اونوقت درسهایی مثل کامپیوتر و زبان جزو بد بخت ترین و ضعیف ترین هستن تو سیستم اموزشیمون !!!!!

پی نوشت 2 : حالا همش هم به خودمون بنازیم که ما تو دنیا فلانیم و اینا !

پی نوشت 3 : ماشالله به این دانشگاه و دانشجوها ! یعنی چی میشه آخرش ؟!!

پی نوشت 4 : آقا شما چی میخونین تو دانشگاه ؟ !

من : به من بودید ؟

یارو : اره !

من : مهندسی آی تی میخونم !

یارو : خیلی رشته خوبیه ! آینده داره ! دنیا رو آی تی میگرده الان !

من : بله ! درست میفرمایین شما !

 پی نوشت آخر : گفتگوی آنلاین بنده با استاد !!! بودش امروز ظهر ! 75 درصد این گفتگو بنا به دلایلی سانسور شد و آنچه خواندید بخشی بود کوچک از حال و روز وخیم این روزهای دانشگاه...(بنده شخصا اعتقادی به دانشگاه بودن دانشگاهم ندارم ! و این روزا دچار سرخوردگی شدیدی هستم !!! )اگه یه زمانی یه کتابی چیزی از خاطراتم !!! چاپ شد یا از وبلاگم اومد و شد مهمون شماها زیاد تعجب نکنید ! یه داستان واقعی که دارم روش فکر می کنم.

شاید ! خواهم گفت !!!  از 6 یا 7 سال اخیر یک دانش آموز سابق و دانشجوی کنونی !و رنج هایی که او کشیده ! و ذره ذره سوختنش !)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:6  توسط حسین بیـدی  | 

آسمان ...

گودال کوچک آب

یا دریای بزرگ دور

فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست ...


ایشالا همیشه همتون زلال باشید

پی نوشت یک : چقدر دعای قشنگیه : "ایشالا همیشه همتون زلال باشید ""...

پی نوشت دو بر سر آنم که گر ز دست برآید ، دست به کاری زنم که غصه سر آید...

پی نوشت سه : "با هم مهربون باشیم "خودش به اندازه یه مطلب هزاران صفحه ای هستش ...عمیق عمیق...کلی حس قشنگ بهم دست میده از تکرار کردن و تجسم این جمله...

پی نوشت چهار : حس قشنگ داشتن این روزا سخته بخدا...واسه من که حداقل حکم کیمیا داره...یعنی میشه یه روزی بیاد که همه جا پر از حس قشنگ،مهربونی ،صمیمیت ، دوست داشتن و ... باشه ؟!

پی نوشت پنج : خب دلم گرفت یهو ! اینجا هم که شده جایی برای رفع دلتنگی هام ...

پی نوشت شش : امتحان ساختمان گسسته دارم ! کتاب کیمیاگر رو هم گذاشتم کنارم ! خیلی بهم انگیزه میده . از این کتاب کیمیاگر خوشم میاد و دوسش دارم چون حسهای قشنگی بهم میده . یه خورده گسسته میخونم و خسته که شدم یه خورده کیمیاگر! اینجوری مطالعه لذتبخشی دارم و با انگیزه درس میخونم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:21  توسط حسین بیـدی  | 

افتضاح کردم جانم ! افتضاح !

چه کردم با میانترم ریاضی 2 ! افتضاح در حد تیم ملی ! امتحانش خداییش آسون بود ! اما من نه خوب خونده بودم و نه به اون اندازه ای که خونده بودم تونستم نمره بگیرم !متاسفم برا خودم !

آب شدم رفتم زیر زمین از خجالت استاد بیچاره ! خیلی خجالت کشیدم وقتی تو کلاس موقع دادن برگه ها بهم گفت :

آقای بیدی !!!! من از هر کی توقع نداشتم ! از شما توقع داشتم ! چرا آخه ؟ ریاضی یک با اون سختیش رو خوب بودی ! حالا چهارتا بردار !!! رو خراب می کنی میانترمت رو ؟؟ چرا ؟

حق داره ! و عجیب شرمنده شدم ! واقعا کار خیلی بدی کردم ! که درس نخوندم درست و حسابی واسه این امتحانه ! شرمنده استاد شدم ! خیلی حس بدی دارم از اینکه وقتی یه استادی تا اونجایی که در توانش هست از خودش مایه میذاره و دل میسوزونه واسه دانشجوهاش اونوقت یه دانشجویی مثل من پیدا میشه و با بی لطفی جواب زحمتاشو میده !

4 تا درس مهم و اساسی دارم این ترم که باید بفهمشون و نمره خوب بیارم ازشون که با این روالی که تا الان داشتم نمیشه حتی یکیشون رو هم پاس کرد دیگه چه برسه به بقیه اش!

یادش بخیر ! اون زمونا اگه یه امتحانی رو 75/19 میشدم شب که خونه میخواستم بخوابم خوابم نمی برد بخاطر اون 25 صدمی که از دست داده بودم ! اما الان 10 و 12 و 14 و 15 شده برام عادی ! وای به حالم ! این چه وضعشه ؟ اخه به تو هم میگن دانشجو ؟ 10 تا 14 نمره است که تو داری ؟!19 و 75 کجا و 13 و 12 کجا ؟

تو مطمئنی داری درس می خونی ؟ این چه بلایی که سر خودت و درست آوردی ؟ خجالت بکش حالا دیگه !

تا دیر نشده یه فکری به حال خودت بکن ! این جوری با این بی برنامگی هیچ جا جات نیست ! در ضمن جلوی ضرر رو باید از همین الان بگیری !

برنامه :

1-تو خونه موندن موقوف ! صبح علی الطلوع می ری تو کتابخونه و آخر شب بر می گردی خونه ! نق نق هم نکن ! حقته ! مثل بچه آدم درس نمی خونی ! باید به زور وادارت کنم بخونی !

2-تا اطلاع ثانوی و روبه راه شدن اوضاع درسها اینترنت و وبلاگ اکیدا ممنوع ! حتی فکر کردن به وبلاگ ممنوع !

3-اولویت اول فقط درس خوندن ! کمتر از یک ماه تا امتحانات پایان ترم نمونده و جنابعالی موندی و یه عالمه کتاب و درس ! که تازه زپرت بودن استاد رو هم باید به نخوندن اون درس مهم ! که سی پلاس پلاس هستش رو اضافه کنی !

4- پنج صبح از خواب بلند میشی ! نق نق هم نمی کنی ! غرم نمی زنی ! تا 7 صبح مطالعه صبح گاهی ! اگه قراره بری دانشگاه که 8 باید دانشگاه باشی و گرنه 8 باید کتابخونه بشی و حرف زیادی هم موقوف !

5-سر کلاس مخصوصا ریاضی 2 ! از این به بعد ردیف اول می شینی ! اون عقب جای تو نیست ! زیاد حرف می زنی و بی خیالی سر می کنی ! جو مخوف عقب روت تاثیر گذاشته ! باید بیای جلو تو چشم استاد دوباره !

6-کوییز ریاضی دو رو اگه نخوندی ! حق نداری پاتو بذاری تو کلاس ! شیر فهم شد ؟ شوخی هم ندارم باهات !در ضمن سر کلاس تمام حواس فقط رو برد ! کار به حرفهای بغل دستی و این و اون هم نداری !

7-تو این بیست و چند روز مثل بچه آدم فقط درس می خونی ! درس و درس و درس ! بقیه اگه همه نمی خونن و اینا به تو ربطی نداره ! تو زرنگی گلیم خودتو از آب بکش !

8-اینترنت فقط برای چک کردن ایمیل :

صبح قبل از خروج از خونه !

ظهر اگه خونه بودی !

شب قبل از خواب !

از سرتم زیاده !

9-یازده شب خواب !!! پنج هر روز صبح باید از خواب بلند شی آخه !!!!!

10-درسهای هر روز رو همون روز می خونی ! بندازی عقب من میدونم و تو ! امتحانش مجانیه ! بنداز عقب تا ببینی چیکارت می کنم!!بچه پر رو !

11-با توکل بخدا هر چیزی ممکنه ! و در ضمن دلها با یاد او آرام میگیرد .برو بچسب به درست و دیگه هم نبینمت داری وقت تلف می کنی ! آقای استاد اتلاف وقت !

12-الانم ساعت 10 و 40 دقیقه هست و فقط 20 دقیقه وقت داری تا بخوابی ! پاشو برو بخواب ! چون در هر صورت 5 صبح باید از خواب بلند شده باشی ! کوچولو !

13-تا روبه راه شدن اوضاع همگی خداحافظ ! بعد از امتحانات می بینمتون !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:42  توسط حسین بیـدی  | 

منم آن گدای مسکین...

آسمان همچو صفحه ی دل من          روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریز             که خیال تو خوش تر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید            می خزم در سکوت بستر خویش

باز به دنبال نغمه ای دلخ                می نهم سر به روی دفتر خویش...

تشنه ام . عطش دارم.تشنه ی بیداری ، تشنه ی آگاهی ، تشنه ی آرامش ناشی از آگاهی هستم.  آرامش و خواب خوش ازمن گرفته شده است.بس است خفته بودن.وقت بیداری است.قهرمانان نمی خوابندحتی اگر بیشه ی عشقی در کار نباشد.خوب میدانم که شب است،اما باید بیدار بود ، باید برای بیدار بودن تلاش کرد ، زحمت کشید تا رسید به اصل خویش ... جداییم با اصل خویش...

بشنو از نی چون حکایت می کند    ...    از جدایی ها شکایت می کند.

**************

دل و جانم گوش شده بودند و می شنیدند ،وقتی از امامم علی می گفت،از تنهایی اش گفت .

نشنو از ني ، ني نوايي بي نواست               بشنو از دل ، دل حريم كبرياست

ني چو سوزد تل خاكستر شود                    دل چو سوزد خانه دلبر شود

دلم شنید که گفت برای تنهاییش همین بس که در جامعه ای که ذره ای امید به رویش اندیشه در آن نداشت ، عدالت و حق پرستی و حق ستایی را پیش گرفت؛به این امید که بالاخره مردمان آینده {حتی اگر بعد از گذشت 14قرن باشد } حقیقت را خواهند شناخت.اهلان خردی پیدا خواهند شد که اندیشه ای را اندیشه کنند ! اندیشه ، تفکر...

***********

در چشمش تیغ بود؛هر چه نگاه می کرد ناراحتی بود؛افسردگی بود.خفته بودند و خواب در چشم تر علی می شکستند. تنهای تنها بود و چاهی !

***********

خوشا به حال آنانی که اگر چراغی نمی افروزند ، لااقل چراغی را خاموش نمی کنند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:58  توسط حسین بیـدی  | 

الهی و ربی من لی غیرک ؟

 خدایا من که غیر از تو کسی رو ندارم...دارم ؟ خب ! پس منو حتی یه لحظه هم به خودم وانگذار .


الا بذکرالله تطمئن القلوب


دل نوشت :
سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی ست.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصدهایی ست که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم،
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ،
چتر خواهش باز است؛
 تا نسیم عطش در بن برگی بدود؛
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست.
و در این تنهایی ،
سایه نارونی تا ابدیت جاری است...
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:1  توسط حسین بیـدی  |