تبليغاتX
یادداشت های شخصی حسین بیدی
بنام خداوند دگرگون کننده حالها...

" 4 سال هر کسی را خسته می کند. من به رئیس باشگاه گفتم که دوران من در پایان فصل به اتمام می رسد. من دیگر نمی توانم چیز جدیدی به تیم بدهم و مربی جدید باید این کار را بکند.

صحبت با رسانه ها و بازیکنان برای چهار سال انرژی زیادی از من گرفت. می دانم که بارسا بهترین باشگاه برای مربیگری است اما اکنون زمان مناسبی برای جدا شدن است."

" می خواهم از بازیکنانم که مسئول همه موفقیت هایی هستند که من در اینجا به دست آورده ام، تشکر کنم. کار کردن با آنها یک افتخار بود. من با تمام شور و علاقه با آنها کار می کردم. آنها با کار سخت و هر روزه، همه این افتخارات را ممکن کردند.

دیگر انرژی ای برای ادامه کار ندارم، نیاز به استراحت دارم. نیاز دارم تا احساسی که در ابتدای کارم داشتم را بار دیگر به دست بیاورم. دیگر احساس سابق را ندارم و بارسا شایسته این نیست. این تنها چیزی است که می توانم بگویم.

من به همه کارهایی که انجام دادم، افتخار می کنم. این باشگاه نیرویی غیرقابل توقف دارد. جانشین من مربی توانایی خواهد بود و می تواند کارش را به بهترین نحو انجام دهد."

پی نوشت : وقتی اسطوره ها خداحافظی می کنند ... 

آقای گواردیولا شما درست در زمانهایی که من از دیدن فوتبال دلزده بودم ، فقط و فقط با فوتبال درسهایی برای موفقیت ،درسهایی برای کار تیمی ، درسهایی از اخلاق و جوانمردی ، درسهایی برای درست زندگی کردن به من آموختی.

برای من همیشه موفق بودن مهم نیست، آنچه که شما انجام دادی موفقیت و بهترین بودن در حالی بود که همیشه الگویی برای اخلاق هم بودی، الگویی برای درست و جوانمردانه کار کردن. چیزی که دنیای امروز کمتر نظیر آنرا می بیند. شما فراتر از یک سرمربی بودید.شما به تنهایی یک سمبل هستید.

از شما بخاطر تمام لحظات لذتبخشی که در تیم بارسلونا برایمان خلق کردی،از تو بخاطر تمام چیزهایی که از انسانیت و درست بودن به دنیا یادآوری کردی، ممنونم.

برای جزییات بیشتر خداحافظی آقای اسطوره اینجا را بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 18:38  توسط حسین بیـدی  | 

اصلا زندگی به گمونم هیچ وجود خارجی نداشت! زندگی از جایی شروع شد که گفتن بالاخره برا هر مشکلی، هر کمبود و هر کوفت و زهر ماری! یه راه حلی چیزی باید پیدا بشه. زندگی دقیقا از همین جا شروع شد!

درست مثل یه چرخه؛ همه دچار این چرخه هستیم.

اصلا چرخه میدونید یعنی چی؟ 

چرخه یعنی ، هر چی هم که بچرخی پایانی نداره. چرخه هیچ وقت تمام نمیشه. همیشه یه چیزی برا رخ دادن و چرخیدن توش وجود داره. ولی اینو همیشه بدون که چرخه هر چی هم که باشه و هر چیزی هم که تون اون بچرخه بازم ماهیت تکراری داره و قابلیت چرخش مجدد!

تکرار تو ذات چرخه هاست. تو چرخه شاید یه چیزی تموم بشه ! ولی مطمئن باش یه چیزی دیگه وجود داره و یا بوجود میاد تا شروع بشه. توهم نداشته باش. چرخه تموم نمیشه، این تویی که تموم میشی. چرخه تکراریه.

چرخه ها با تنوع بیگانه هستند؛ از خودشون هیچ گونه تنوعی ندارند. در حقیقت این چیزهایی که داخل چرخه می چرخند متنوع هستند.

سهم من و شما مثل همه فقط و فقط تن دادن به چرخه هست. همین.

اسم خود ِ چرخه رو گذاشتن زندگی و نه اون متنوع بودنش رو. زندگی یه چرخه هست که چیزهای متنوع درون اون می چرخه.

اصلا زندگی به گمونم هیچ وجود خارجی نداشت! زندگی از جایی شروع شد که گفتن بالاخره برا هر مشکلی، هر کمبود و هر کوفت و زهر ماری! یه راه حلی چیزی باید پیدا بشه. زندگی دقیقا از همین جا شروع شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 18:11  توسط حسین بیـدی  | 

گردش هستی جز بر مدار محبت نیست و محب جز آرامش محبوب نخواهد؛ آرامشی که دنیای ناهموار را به خانه‌ای امن بدل می‌کند. و بهار فرصت آغازی دوباره است؛ آغاز دوباره رابطه‌های دوست داشتنی.


از بهار می گفتم، بهار می آید غبار را از رویاهای فراموش شده ات می زداید و جریانی را دوباره درونت به راه می اندازد. حتی آن زمان که آمدنش را باور نداری. بهار از درون تو آغاز می شود.

بهاری دیگر از راه رسید و برگه های تقویم آنقدر ورق خوردند تا به 1391 رسیدند. امیدوارم زندگی هزار و سیصد و نود و یکیتان به سرسبزی ، شادابی و زنده دلی بهار باشد و به حق مهربانی محبوب و آرامش دهنده قلبها سالی سرشار از شادی و خوشبختی و همراه با تحقق سعادتمندهایمان باشد.

بهار نرم نرمک از راه رسید تا بگوید زمستان دلها هر چقدر هم سرد، تاریک و بی روح باشد باز هم به برکت نور الهی، ماندنی نیست و جایگزینش بهاری است در درونمان،حتی اگر آمدنش را باور نداشته باشیم.بهار می آید تا بگوید همیشه از پس هر زمستانی هم که باشد بالاخره می توان سبز شد و تغییر کرد. می توان آغاز شد و از سر زندگی را با قلم سبز نوشت.بهار فرصت آغاز است.

بهار آمد تا زمزمه کند :

حتی اگر که نمی شود همیشه سبز ماند،
ولی می توان دوباره و دوباره و دوباره،
سبز و پر شکوفه و پر از جوانه شد...


همراهان عزیز و دوست داشتنی ام که همراه همیشگی این وبلاگ بوده اید و هستید ، سال 1391 را هم خداوند توفیق داد تا عمر داشته باشیم و بتوانم تبریک و شادباش نوروزی را همراه با آرزوی دنیا دنیا شادی، بهروزی، سعادتمندی و سلامتی و سربلندی پیش کش کنم.

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز. عید نوروز بر شما و خانواده محترمتان مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 2:54  توسط حسین بیـدی  | 

اینجا مشهد مقدس – دوشنبه 15 اسفند – حرم – بازار گردی

ما اینجا حرم امام رضا می رویم ولی خیلی دوست داشتیم بتوانیم عکسهای خوبی از داخل زیارت هم داشته باشیم و صحن اسماعیل طلا را خیلی دوست داشتیم که عکس یادگاری بیندازیم.امروز موفق شدیم بالاخره عکس های خوبی بگیریم و بعدا آنها را اینجا بگذاریم برای شما ها.

اکیپ ما جور جور است ! نمی شود ما مشترک برویم بیرون کسی گاف و سوتی در حد تیم ملی نداشته باشد.

مثلا مجتبی اربابی و صادق با هم وارد کفشداری می شوند و از اونجایی که می خواستند در مصرف جا کفشی های حرم صرفه جویی کنند با هم کفش هایشان را تحویل می دهند و حتی گوش به حرف کفشدار هم نمی دهند و کفشهایشان را با هم در یک قفسه تحویل می دهند :دی

این صادق وقتی بیرون می آید مجتبی جای دیگری بوده است و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 23:59  توسط حسین بیـدی  | 

اینجا مشهد مقدس – یکشنبه 14 اسفند –دوستان جدید ما - سرزمین موجهای آبی

قبل از هر چیز اجازه بدهید ما یک حقیقتی را روشن کنیم و آن اینکه بجان هر 9 نفر ما حرم و زیارت هم می رویم :دی 

با شما هستیم با پخش زنده شب سوم :دی این روزها همه اینجا را می خوانند شما چطور ؟!

مصطفی پور هاشمی اول صبح در رستوران در حال صحبت با پدر دوست داشتنی و تو دل بروی خود بود که در همین حین سر میز صبحانه تصویب شد امروز حالی به سرزمین موجهای آبی بدهیم :دی

بدون شک حسین دیمکار و مهدی دخیلی شخصیتهای اول کمدی صبح روز سوم بودند :دی 

اینقدر سر رفتن به این موجهای آبی نظرات موافق و مخالف وجود داشت که مذاکرات تا حوالی ساعت 11 ادامه داشت :دی و بعد از پذیرایی که انجام شد  نهایتا تصویب شد که ساعت 5 بعدازظهر تا 11 شب برویم و در حد تیم ملی آب بازی کنیم .

یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود به ما اطلاع داد که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 23:58  توسط حسین بیـدی  | 

اینجا مشهد مقدس - شنبه 13 اسفند 90 - بازار گردی 

شما در نظر بگیرید آقای سرپرست را که لحظه ای آرام و قرار ندارد و چون مادری دلسوز بطور یکسره در حال مراقبت و نگهداری از فرزندانش می باشد ! حال شما یک چنین فردی را در نظر بگیرید می خواهد اپن آشپز خانه رو بسیار برق بیاندازد ! یک لحظه متوجه شدم صدای پاره شدن پارچه به گوشم خورد ! دقت کردم دیدم آق صادق یک چیزی را از وسط دو نصف کرد و یکی رو انداخت آنطرف و با آن نصفه دیگر شروع کرد به تمیز کردن آشپزخانه ! 

شما مجسم کنید که اپن آشپزخانه چه برقی افتاد .تو فکر بودم که صادق پارچه بیکاره به اون بزرگی رو از کجا آورده بود تو سوییت ؟

مجتبی اربابی داشت دنبال ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1390ساعت 23:59  توسط حسین بیـدی  | 

شب اول – مشهد مقدس – 12 اسفند – هتل آپارتمان بهار – طبقه چهارم – سوییت شماره 402

اینجا مشهد است ! 15 پسر کافی است تا سه سوییت طبقه چهارم هتل بهار پر شود ! سهم هر سوییت 5 نفر ! 

سوییت 402 از همین بدو ورود پاتوق می شود ! و میزبان 9 نفر ! چه می شود کرد محبوبیت است و هزار درد سر ! سرپرست سوییت 402 کسی نیست جز محبوب دلها ! آق صادق رحمانی ! صادق امشب رقابت سختی را باید پشت سر بگذارد تا سرپرست ِ سرپرست سوییت ها بشود :دی (چیزی تو مایه های دبیر شورای دبیران )

این سوییت 402 همه چیزش خوب است ! فقط گهگاهی برقش قطع و وصل می شود و ما با کمی مشت و نوازش مشکل روشنایی سوییت را حل می کنیم !(آدم حداقل از این لحاظ غم غربت و دوری از دانشگاه را یادش می رود چون دانشگاه هم کلید برقهایش مثل همین سوییت ما کار می کند )  تلویزیونش هم همه کانال ها رو جا به جا میگیرد :دی اینها را در همان ده دقیقه اول متوجه شدیم ! راستی ظرفیت آسانسور هم 3 نفر با وزن متوسط است ! همین غروب بود که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 22:50  توسط حسین بیـدی  | 

شاید فکر کنید که آدمها بخاطر نقطه ضعفهایشان است که ضربه می خورند.داشتم به این فکر می کردم که آدمهای با سطحی بالاتر از عادی ، احتمالا درست از همانجایی ضربه می خورند که نقطه قوتشان هست و بقول خودشان روی آن تمرکز کافی دارند. نقاط ضعف برای آدمهای معمولی کفایت می کند.

چه چیزی بهتر از این که روی موضوع هایی که نقطه قوت شماست سرمایه گذاری بشود برای ضربه خوردنتان ؟ 

آخر آدم است دیگر ! وقتی در مورد چیزی به نقطه قوت رسید ، دیگر حواسش به نقاط قوت نیست ! حتما فکر می کند چون نقاط قوت هستند آسیب ناپذیر هستند و دیگر آنطور که باید حواسش به آن نقاط نیست.فرصتی از این استثنایی تر ؟ غفلتی از این طلایی تر ؟

آدمها درست از همانجایی ضربه های کاری را می خورند که فکر می کردند آسیب ناپذیر بوده است. غفلت ، غفلت است ، چه می خواهد از نقطه ضعف باشد و چه می خواهد از نقطه قوت ! 

گفتم آدم است دیگر...


+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1390ساعت 22:28  توسط حسین بیـدی  | 

بعد از دیدن فیلم این جمله تو ذهنم اومده و مهمترین چیزیه که حتما باید از این فیلم بخاطر بسپارم :

خیلی وقتا ما فکر می کنیم چون راستشو نگفتیم پس دروغ نگفتیم !

بالاخره امشب دیدمش.یازده ماه طول کشید تا من تونستم یه فرصتی اختصاصی کنار بذارم که بتونم با علاقه یه جا بشینم و این فیلمو ببینم.

تو چهار پنج دقیقه مونده به آخر فیلم ، یه سکانس بود که چشمای ترمه دختر نادر و سیمین تو چشای سمیه گره خورد و دوربین چه هنرمندانه دروغ را با نگاه این دو خردسال می خواست نکوهش کند.علت انتخاب عکس بخاطر این سکانسی بود که من خوشم اومد.آقای فرهادی از شما ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 23:3  توسط حسین بیـدی  | 

هر کسی یه نابغه است؛ اما...

...اما وقتی شما یه ماهی رو با توانایی اون در بالا رفتن از درخت می سنجید و درباره اش به قضاوت می نشینید؛ اون ماهی سرتاسر عمرش رو با این باور که یه خنگ و احمق و کودن هست زندگی خواهد کرد.

پی نوشت :

از آلبرت اینیشتین.ترجمه آزاد از خودم! حالا این شده حکایت زندگی خیلی از ما جوانهای امروزی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 22:33  توسط حسین بیـدی  | 

وقتی شما اصطلاح مار خوش خط و خال رو می شنوید به کدوم بخش از اون توجه می کنید ؟

مار 

یا 

خوش خط و خال ؟

رو نوشت به خودم : 

این تضادی هست که من همیشه نگرانش هستم. تضادی بین اینکه وقتی دو چیز متفاوت و متضاد با هم آنچنان در هم تنیده می شوند که راحت دچار اشتباه می شوم.حواسم را باید بیشتر جمع کنم. تنها مخاطب خاص این مطلب من ِسرگردانِ گرفتار هستم.گاهی آن مار خوش خط و خال مارپیچ زندگی خودم می شوم.اگر این گاهی تبدیل شود به همیشه مقصر من هستم و نه مارپیچ زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 16:39  توسط حسین بیـدی  |